روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

ولیمه مامان جون

جمعه ناهار ولیمه مامان جون هم برگزار شد و مامان جون یه نفس راحت کشید توی مراسم همش بغل بابایی بودی و من هم کمی با دوستم ، الهه جون و و فامیل ها خوش گذرونی کردم از بغل بابا بغل هیچکس به جز زن دایی مامانی نمیرفتی توی سالن هم نمیشد بزاریمت زمین چون سریع از در میرفتی بیرون . ولی ظاهرا همچین به بابایی و شما بد نگذشت بابایی و روشا مشغول پذیرایی از خودشون  فکر میکردم ظهر هوا گرم بشه برای همین زیر سارافونی با خودم نبردم ولی بر عکس هوا سرد شد ومجبور شدیم تا آخر مراسم سویشرتتو بزاریم تنت باشه ...
7 ارديبهشت 1392

هفته دوم از ماه 14

بازم سوپرایز شدم  وقتی ایمیل بابایی رو دیدم که بی بی سنتر براش فرستاده بود و مطلب زیر رو گفته بود چون چند وقتی هست که به همه چیزهای پشمالو میگی هاپو و به همه حیوونای عروسکیت میگی هاپو بیشتر این برام جالب بود که واقعا انسان چه قدر دقیق آفریده شده و چه قدر منظم و دقیق برنامه ریزی شده که در چه زمانی چه کاری باید بکنه . هر ایمیلی که از بی بی سنتر دریافت میکنیم و توش در مورد روند رشدت و اینکه الان باید در این مرحله از سنت چه کاری انجام بدی دقیقا زمانی هست که داری اون کار رو انجام میدی. زمانی که خیلی کوچیک بودی وقتی نگات میکردم میگفتم آخه این بچه شل و ول که نمیتونه دست و پاشو هدف دار تکون بده چه جوری میتونه چهار دست و پا بره و چه جوری م...
5 ارديبهشت 1392

مروارید دوازدهم

این چند روز که بیرون روی داشتی و کمی هم تب کرده بودی مامان جون همش میگفت به خاطر دندونه ،  حتما داره دندون در میاره منم مدام چک میکردم میدیدم خبری نیست ولی دیروز دیدم هووووووووووووووورا یه مروارید کوچولوی دیگه در اوردی البته دقیقا نمیدونم یدونست یا دوتاست چون نمیزاری نگاه کنم فقط با انگشت لمسش کردم مروارید 12 سمت راست از بالا در 1 سال و 2 ماه و 20 روزگی   دندون من سفیده                    شبیه مرواریده با این خمیر و مسواک        شب می شه دندونام پاک ...
4 ارديبهشت 1392

برگشت مامان جون+ مریضی روشا+ شیطنت های این چند رزه

جمعه ساعت 2:50 صبح مامان جون رسیدن فرودگاه مهرآباد و ما از شب قبل رفتیم خونه مامان جون تا وقتش بشه و بریم فرودگاه و شما و کسری هم انگار نه انگار ، تا 2 صبح بیدار بودید و تازه شارژ شده بودید و شیطنت میکردید و شما هم که جدیدا کمی دست بزن پیدا کردی و تا میتونی کسری رو میزدی و صورتشو چنگ مینداختی .خلاصه توی شلوغ پلوغی های خونه مامان جون شما بازم شیطونی کردی و چونت خورد به میز و کلی گریه کردی و کل همسایه ها رو دم صبحی بیدار کردی و بعدش خوابیدی و موقعی که رفتیم فرودگاه استقبال مامان جون خوابیده بودی  توی فرودگاه بغل بابایی خوابیده بودی  صبح شنبه هم صبحانه بهت تخم مرغ دادم نمیدونم چرا بالا آوردی و فرش...
2 ارديبهشت 1392

من برای سالها می نویسم ...

این روزهای بهاری و بارون زیبای بهاری من رو که همیشه عاشق خوندن شعرهای سهراب بودم و در دوران بی دغدغه نوجوانی به تقلید از سهراب چیزهایی مینوشتم بر آن داشت که لذت خوندن شعرهاش رو با تمام وجودم با تکه ایی از وجودم تقسیم کنم  ولی این بار جور دیگه ، اینبار با دیدن عکسهای زیبای تو . و من برات به یادگار میزارم برای سالها می نویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس  پایان قصه مادر بزرگ درست بود که یکی بود و یکی نبود   هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فر...
28 فروردين 1392

آموخته های دخترم

عروسک ناز و با هوش من هر چیزی رو بهت فقط 2 بار یا 3 بار میگیم زود زود یاد میگیری وقتی چیزی رو بهت میگم بعدش سریع انجامش میدی هم ذوق میکنم که انقدر با هوشی و درکت بالاست هم کمی میترسم چون باید خیلی مراقب رفتارم باشم چون سریع الگو برداری میکنی خیلی از کارها رو بهت نمیگم ولی خودت از رفتار ما انجام میدی مثلااینکه دیدی من و بابایی میخواهیم آب بخوریم لیوان رو کجا میزاریم و آب بر میداریم چند وقت پیش آب میخواستی لیوانت رو اوردی گذاشتی تو آب سرد کن و من و بابا کلی متعجب شدیم انقدر زود کارهامون رو کپی برداری میکنی که احساس میکنم همیشه یه دوربین دنبالمه و همه کارهامو ضبط میکنه و به موقع پخشش میکنه   این روزها یاد گرفتی وقتی میگم الکم و دول...
27 فروردين 1392

زبون شیرین روشا

چیزهایی که جدیدا یاد گرفتی می گی ...   به هر چیزی که پشمالو باشه می گی هاپووو به ببعی می گی بَبو گنجشکه میگه : جی جی جی   صدات رو موقع گفتن هر کلمه جدید  با هر زحمتی که شده ضبط کردم و خودم هر روز گوش میدم وکلی دلم غش میره برای هاپو گفتن و الو گفتنت عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم ...
27 فروردين 1392

جای جدید برای پنهان کردن

چند وقتی بود توی وبلاگهای  دوستانمون میدیدم بچه هاشون هر چی رو پیدا میکنن میبرن میزارن توی ماشین لباسشویی و پیش خودم میگفتم خدا روشکر که روشا هنوز یاد نگرفته و ما فعلا برای پیدا کردن وسایل باید جاهای معقول، مثل زیر تخت و زیر مبل و سبد اسباب بازی ها و کشوی لباساش رو بگردیم ولی چند روز پیش داشتم ظرف میشستم عروسکت رو اوردی دادی بهم که مامان اِ اِ یعنی بشور.  من اهمیت ندادم دیدم بردی انداختی توی ماشین لباسشویی و دیروز هم دمپایی روفرشی بابایی که به نظرت کثیف بود رو انداختی توی ماشین . از این به بعد باید قبل از روشن کردن یه وارسی بکنم تا چیزی توش ننداخته بشی   خوب ، کار ما تمومه مامان بیا دکمشو بزن فعلا باز...
27 فروردين 1392

نقاشی روی دیوار حموم

امروز بردمت حموم و با خودمون این بار علاوه بر عروسک ، رنگ انگشتی هاتم بردیم تا روی دیوار هر چه قدر میخوای نقاشی بکشی و انرژیت رو تخلیه کنی و کمی هم وسواست کم بشه کلی با هم روی دیوار چشم چشم دو ابرو کشیدیم   بازم کمی با چندش دست میزدی ولی میدونستی تو حمومی بعدش میشورمت برای همین کمی خیالت راحت بود . بیرون از حموم که اصلا دست نمیزنی   ...
26 فروردين 1392