روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

هفته دوم از ماه 16

دفعه پیش ایمیل بی بی سنتر رو خودم ترجمه کردم و برات گذاشتم ولی تا قبل از این بابایی ترجمه شده برام می فرستاد ظاهرا خوب ترجمه کردم چون بابایی بد عادت شد اینبار هم ترجمه نشده برام فرستاد منم اینجوری متوجه شدم که کودک شما در حال یادگیری چگونگی به دست آوردن یک خنده از شما و آنچه که مخالفت شما   را به  ارمغان می آورد است . او   درست یا نادرست را از رفتار شما میآموزد مانند  ( چیدن چند یا یک اسباب بازی و قرار دادن آن در جعبه اسباب بازی ) تشویق و اخم  مانند ( پرتاب اسباب بازی در سراسر اتاق ). و فراموش نکنید که او به تماشای آنچه که شما انجام میدهید نشسته است &...
27 خرداد 1392

چکاب 16 ماهگی

دیروز بالاخره برای چکاب ١٦ ماهگیت رفتیم پیش دکتر مهدوی چند بار وقت گرفته بودم و کنسل کرده بودم . دوباره طبق معمول همیشه یک طوماری از نگرانی ها و دغدغه هام رو نوشتم و بردم پیش دکتر . دیگه نزدیک بود با دکتر مهدوی دست به یقه بشیم  من همش سوال میکردم و نگران بودم و دکتر بی خیال و خونسرد فقط میگفت تو حساسی تو خود خوری میکنی اگر بخوام هر چیزی رو که میپرسی براش یه آزمایش بنویسم باید شب تا صبح بخوابی آزمایشگاه.  در مورد لک سفیدی که روی ناخن شصتت بود سوال کردم گفت به خاطر کمبود کلسیم نیست حتما گاز گرفته . در مورد ویتامینات پرسیدم، گفت همچنان A+D رو 25 قطره و زینک پلاس 2CC و آهن فرو کیدس رو 15 قطره ادامه بده .  توی اتاق هم ک...
21 خرداد 1392

هفته آخر ماه 16

ایمیل بی بی سنتر برای هفته آخر از ماه 16 رو با تاخیر میزارم اینبار بابایی ترجمه ایمیل رو نفرستاد برای همین خودم دست و پا شکسته ترجمه کردم و حاصلش شد این:   هنگامی که کودک نو پا خود را در وسط فروشگاه مواد غذایی ، پرت میکند یا وسیله ایی را پرتاپ میکند مفید ترین پاسخ این است که فرزندتان را از فروشگاه ( حتی اگر به معنی ترک یک سبد پر از غذا باشد ) خارج کنید و   با او بنشینید   تا   اتمام گریه . و پس از پایان گریه و آرام شدنش او را در   آغوش و بوسه بگیرید  تا احساس کند او را خیلی دوست میدارید.  به یاد داشته باشید که فرزند شما هنوز در ...
21 خرداد 1392

آتلیه 16 ماهگی

این عکست رو به مناسبت روز پدر گرفتیم ( مرسی از بابا جون با حوصله) اینجا داشتم برات کدو کدو و الکم و دولکم میخوندم و داشتی حرکتاش رو انجام میدادی عکسهات خیلی با کیفیت شده ولی وقتی آپلود میشه بی کیفیت میشه ولی مهم عروسک توی عکسه چه قدر گشته بودم برای این لباست یک گل سر ست پیدا کرده بودم روزی 10 بار میزاشتم روی سرت و قربون صدقت میرفتم ولی دم در آتلیه افتاد و گم شد و مجبور شدیم از سنجاق های آتلیه برات بزنیم این عکس روشا یدونه هم  توی گالری عکسهای آتلیه گذاشته شده ...
26 خرداد 1392

تعطیلات خردادی

سورتمه تهران ( پارک گلابدره)   فسقلم عاشق پله بالا رفتنه وقتی میزارمت دم در خونه تا در رو قفل کنم میبینم یه طبقه از خونرو بالا رفتی   همه این پله ها رو خودت رفتی بالا بعد از پله نوردی یک آب خنک میچسبه خواستیم سوار این سورتمه بشی ولی مسئولش گفت به نظرتون برای سنش این همه هیجان مناسبه ؟ من و بابا هم کمی  بعدش نه من نه بابا دلمون نیومد تنهایی سوار بشیم و تصمیم گرفتیم یکروز که دسته جمعی اومدیم شما رو کسی نگه داره تا من و بابایی سوار بشیم . این بابا هم از فرصتی برای ماچ کردن یدونه دخملیش استف...
18 خرداد 1392

یه گردش بهاری

دیروز یهو با بابا تصمیم گرفتیم بریم جاده چالوس بعد از اینکه یه چیزی برای ناهارمون آماده کردم  و یه جستجویی هم تو اینترنت کردم تا ببینم جاده بسته نباشه ،ساعت 12 راه افتادیم تو راه همش خواب بودی و اگر هم بیدار میشدی کاری به کارمون نداشتی و اذیتمون نمیکردی . من و بابایی هم از فضا لذت میبردیم و خوراکی میخوردیم بعد از یکی دو ساعت رسیدیم به جایی که برای من و بابا همش خاطره بود بعدش شما و بابایی رفتین سراغ توپ بازی و منم مثل یه خانوم نمونه مشغول آماده سازی غذا شدم  . بعد از خوردن غذا حالا جاهامون عوض شد من و شما رفتبم سنگ بازی و پرتاپ سنگ توی آب و بابا مشغول استراحت.  کلی بهمون خوش گذشت و حال و هوامون عوض شد شما هم کلی کیف کردی ...
11 خرداد 1392

باغ موزه ملی

دیروز پنجشنبه بود و معمولا بابایی پنجشنبه ها خونه نیست منم حسابی حوصلم سر رفته بود برای همین اس ام اس دادم به عمه مینا که اگر نگار رو جایی بردن بیان دنبالمون ما رو هم ببرن و عمه مینا ساعت 3:30 زنگ زد که بریم موزه ملی و شما هم خواب بودی توی خواب حاضرت کردم ولی با بد اخلاقی پا شدی و رفتیم     یک چیز خیلی جالب که اونجا بود و من و عمه حمیده کلی لذت بردیم کله یه آدم 37 ساله با قد 175 سانت بود با ریش و موهای بور که مسئول موزه میگفت موهاش مشکی بوده در اثر ید و نمکی که توش بود دکلره شده ولی ابروهاش مشکی بود و یک گوشواره طلا توی گوشش بود و یه گردو هم از جیبش در اورده بودن با یه لنگه از چکمه که استخوان پاهاش توش بود...
10 خرداد 1392

روشا شیرینتر از قبل+ دندان 13

وورجک ، این روزها شیرینتر از قبل شدی و کم کم داری خانوم میشی و شیطنت های پسرانت داره کم میشه و حرفهام رو بهتر درک میکنی وقتی میگم این داغه میگی دا و دست نمیزنی وقتی میخوام از چیزی منعت کنم میگم نه نه نه ،خودتم هم دستتو اینحوری میکنی و میگی نه نه و اون کار رو انجام نمیدی وقتی میگم جیش داری بدو بشورمت میری سمت دستشویی و میزنی به در که بازش کنم  وقتی میگم بریم حموم دست میزنی به موهات و میدوی سمت حموم وقتی میگم روشا لالا داری انگشتت رو میکنی تو ی دهنت یعنی لالا دارم وقتی شیر برات درست میکنم بدو بدو میری کوسن یا بالشتتو میاری روش میخوابی که بهت شیر بدم وقتی میخوام بهت آب بدم سر پا آب نمیخوری خودت میشینی تا آب رو بهت بدم وقتی میگم ر...
9 خرداد 1392

عکسهای جشن موسسه اردی بهشت

دیروز با بابایی رفتیم موسسه اردی بهشت که کلاس خلاقیت میرفتی تا عکسهای مراسم چهارشنبه سوری و نوروزت رو بگیریم . دیدیم حیاطش رو خوشگل کردن و کلی تغییرات دادن منم سوء استفاده کردم ازت چند تا عکس خوشگل گرفتم بعدش رفتیم خونه بابا جون و فیلمت رو نگاه کردیم از اول تا آخر فیلم، خاطرات اون روز که چه قدر گریه کردی و منو اذیت کردی و از بغلم تکون نمیخوردی زنده شد این عکست رو هم به زور ازت گرفتیم ٢بار امدیم عکس بندازیم شما انقدر گریه کردی که خانوم عکاس هم عصبی شد گفت ببریدش بیرون هر موقع آروم شد برای عکس بیارید. دیگه واقعا اینجا داشتم به زور لبخند میزدم شما هم راضی شدی قاشق که اسباب بازی دوست داشتنیت ...
8 خرداد 1392

بابا یدونه روزت مبارک

بالاخره ما تونستیم امروز بابایی رو غافلگیر کنیم،  از چهارشنبه میخواستم برای بابا جشن بگیرم ولی بابا همش خونه بود و نمیشد. دیگه امروز صبح با هم رفتیم براش کیک و گل خریدیم بعدش اومدیم کل خونرو تمیز کردیم یه شام ویژه درست کردیم و خودمون رو هم خوشگل خوشگلا کردیم و منتظر شدیم تا بابا بیاد و ذوق زدش بکنیم .روز تولد امام علی به غیر از اینکه روز پدر و روز مرد هست برای من و بابایی یه مناسبت دیگه هم داره اونم سالگرد ازدواجمون البته به قمری برای همین شمع روشن کردیم و کمی رمانتیکش کردیم. قبل از اینکه بابا بیاد گفتم روشا زنگ بزن به بابا بگو بابا زود بیا قبل از اینکه بابا بیاد گفتم مامانی بابا که اومد این گل رو بده بهش.  ...
4 خرداد 1392