روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

عید قربان

  عید قربان بر تمامی کوچولوهای خوشگل و مامانی و بابایی ها مبارک باشه  عید روشای زیبا وبابا جونش هم مبارک باشه امروز به خاطر اینکه بابا جون مکه رفتند و امروز هم عید حاج آقا و حاج خانوم ها هست رفتیم خونه بابا جون تا عید امسال رو سه تایی به بابا جون تبریک بگیم .   عیدتون مبارک بابا جون مهربونم ...
5 آبان 1391

تولد بابا محمد

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک امسال اولین سال تولد بابایی هست که روشا جونم توش شرکت می کنه البته پارسال هم نصفه و نیمه بودی و دو تایی برای بابایی تولد گرفتیم و کادو دادیم. روشا یدونه تولد بابا محمدشو که یدونست تبریک میگه و با مامانیش آرزو میکنه ١٢٠ سال که نه ١٥٠ سال سایه پر مهرش که دلگرم کننده و امید بخش زندگی دو تاشونه بالای سرشون باشه.  محمد عزیزم امروز روز تولد توست و چه هدیه ایی گرانبهاتر از هدیه ایی که امسال خدا به ما هدیه کرد پنجشنبه بعد الظهر به مناسبت تولد بابایی یه کیک کوچولو خریدیم و رفتیم خونه مامان جون تا برای بابایی جشن بگیریم.     ...
5 آبان 1391

مراجعه به دکتر

دیروز به خاطر بیماریت که هنوز بعد از چهار روز خوب نشده بود بردیمت دکتر ولی آقای دکتر نبودند خانومشون معاینت کردند و گفتن ویرووس و پاهات به خاطر همون سوخته یکسری دارو تجویز کردند و گفتند فعلا شیر خشک خودت رو ندم شیر خشک بدون لاکتوز بدم و قطره آهنت رو هم فعلا ندم تا کمی بهتر بشی.   ان شا الله با خوردن داروهات زودی خوب بشی و مامانی و بابایی کمی خیالشون راحت بشه. ...
3 آبان 1391

شیطون بلای ما

روشا خانوم کم کم داری شیطون میشی و غیر قابل کنترل . چند نمونه از شیطونی هاتو که تونستم ازشون عکس بگیرم میزارم تا وقتی بزرگ شدی ببینی با چه زحمتی بزرگت کردم مثل مامانی نباشی که هر موقع مامان جون از خرابکاری هاش میگفت ، مامانی میگفت من !   اصلا امروز داشتم با تلفن صحبت میکردم یک دفعه برگشتم دیدم در یک لحظه هم قاب عکس رو شکوندی هم ساعت روی پاتختی رو دیروز هم این خرس بیچاره چشم داشت مامانی شما زحمت نکشید من خودم کشوی لباسم رو  مرتب میکنم میز تلوزیون و بقیه میزها و وسایل خونه از اثرات انگشتهای کوچولوی شما هر گز تمیز نمیمونن جدیدا هم یاد گرفتی تا میری اتاقت محو کاغذ دیواری اتاقت میشی و با ناخن می...
2 آبان 1391

روشا مریض شده

سلام به دختر کوچولوی مامان که کمی مریض شده جمعه که از قزوین برگشتیم تا به امروز که سه شنبه هست شما همش تب داشتی تب ١ درجه و اسهال و به شدت پات جوشهای وحشتناک زده  جوری که تا میخوام بشورمت جیغت میره هوا موقع پوشک کردنتم وقتی جوشهاتو میبینم جیگرم برات کباب میشه به توصیه عمه مینا به پاهات روغن زیتون به سفارش زن عمو الهام کته و ماست و سینه مرغ و هویج دادم  کرم موستلا هم به پاهات زدم و قطره استامینوفن هم بهت دادم ولی تاثیری نداشته و بابایی هم از داروخانه پماد تریامسینولون خریده و شبها دیگه پوشکت نمیکنم دوست دارم صبحها هم این کارو بکنم ولی  ما شا الله شما یکجا بند نمیشی برای همین مجبورم فقط موقع خواب باز بزارمت از د...
2 آبان 1391

اندر احوالات روشا در اولین خرید تنهایی با مامانیش

روشا خانومم!   از اونجایی که زیاد اجتماعی نیستی و از صبح تا شب فقط با مامانی و تلویزیون هستی بعدشم با بابایی خواستم زیاد ببرمت بیرون تا کمی اجتماعی بشی. می خواستم برای اولین بار ببرمت مرکز خرید تیراژه تا برای شما  لباسهای زمستونی بخرم چون اولین بار بود که می خواستیم تنهایی بریم بیرون فکر کردم شاید نتونم خوب مراقبت باشم . واسه همین تصمیم گرفتم به خاله مونا هم بگم بیاد با هم بریم مرکز خرید . خاله مونا هم زحمت کشید اومد با هم رفتیم خرید ولی فقط تا سر کوچه تو ی کالسکه نشستی بقیه مسیر رو بغلت کردم ولی چند دقیقه یکبار میذاشتمت تو ی کالسکه تا عادت بکنی چون همیشه کالسکه که هم که با خودمون میب...
27 مهر 1391

دعاهای مادرانه

دعا میکنم زیر این سقف بلند، روی دامان زمین، هر کجا خسته شدی، یا که پر غصه شدی ، دستی از غیب به دادت برسد و چه زیباست  که آن دست خدا باشد و بس     تو را از بس زلالی دوست دارم...تو را از بی مثالی دوست دارم. ...
27 مهر 1391