روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

واکسن 6 ماهگی

   اینم جای واکسن روی پای کوچولوت ا بالاخره بعد از ١٩ روز تاخیر امروز رفتیم واکسن شش ماهگیتو زدیم به خاطر اینکه سر ماخورده بودی این بار کمی دیرتر بردیمت که خدای نکرده اتفاقی برات پیش نیاد همیشه از شب قبل واکسنت من غصه دارم تا دو روز بعدش که حالت خوب بشه امروزم مثل همیشه بابایی بردت توی اتاق و من نیومدم ولی صدای گریه هات که اومد منم گریه کردم . دلم برای پای کوچولوت که آمپول میخوره میسوزه الهی مامانی فدات بشه کاش میشد واکسن نمیزدیم ولی خدا رو شکر تا ٦ ماه دیگه راحتیم و خبری از واکسن نیست بعدشم که اومدیم خونه شما کمی شیر میل کردی و خوابیدی و مثل بچگی های خودم که بالش رو بغل میکردم میخوابید...
1 شهريور 1391

اولین عید فطر فرشته کوچولو

دختر گلم الان که دارم برات این مطلب رو مینویسم ساعت ١٢:٣٠ نصف شب و الان  ما از رستوران اومدیم وتلوزیون اعلام کرد که عید فطر شده . این اولین ماه رمضان و اولین عید فطرت بود . که مصادف شده بود با( ٦ ماه و  ١٤ روزگیت) عیدت مبارک فرشته کوچولوی ما امشب بابایی همه عمه ها و عمو ها و باباجون رو برد رستوران و بهمون افطاری داد خیلی خوش گذشت این دومین رستورانی بود که از موقعی که بدنیا اومدی رفتیم .اولیش همسایه طبقه بالای خونمون یعنی مامانی و بابایی ضحی جون دعوتمون کردند رستوران صدا و سیما فکر کنم تو چهار ماهگیت بود و این بار هم رفتیم باغ دربند تو تجریش کنار رستوران یکسری اسباب بازی بود که توبغل عمه و مهدی (پسر عموی روشا) بودی و م...
29 مرداد 1391

دخترم میتونه بشینه

مامانی چند روزه مصادف با ( ٦ ماه و ٩ روزگیت) میتونی بشینی البته فقط برای ١٤ ثانیه بعدش یهو غش میکنی و هنوزم نمیتونی خودت بلند شی بشینی باید بلندت کنم تا بشینی خیلی خوشحالم که داری کم کم بزرگ میشی ولی دلم برای کوچولوی یات تنگ میشه   ...
25 مرداد 1391

آب هویج خوری روشا عسلی

روشا جونم از موقعی که دکتر رفتیم و دکتر گفت میتونم بهت میوه بدم هر روز یه مدل میوه میدم یه روز برات موز رنده میکنم میدم یه روز برات هلو رنده میکنم یه روز برات سیب رنده میکنم امروز بهت آب هویج دادم ولی انگار خیلی خوشت نمیومد همشو ریختی رو لباسات منم گفتم وقتی تموم شد بعد لباست رو عوض میکنم و میشورم ولب بعدش لباست رنگ گرفت و رنگش نرفت با امروز این چهارمین لباسته که خراب کردم سه تا قبلی رو با قطره آهن سیاهشون کردم ( خوب چی کار کنم نا واردم مثل موقعی که با بابایی عروسی کرده بودم کلی لباسهای بابایی رو موقع شستن خراب کردم تا یاد گرفتم لباسها رو از هم جدا کنم حالا نوبت لباسهای شماست کم کم یاد میگیرم ) غیر از لباست شیشه شیرتم ...
22 مرداد 1391

ساخت کلیپ با صدای نی نی ها

مامانی امروز تو نی نی وبلاگ یه کار جدید میخوان بکنند اینکه صدای نی نی ها رو با عکساشون کلیپ کنند  میخواستم هم از این طریق به دوستات که وبلاگتو میبینند اطلاع بدم که اگر دوست داشتند انجام بدن هم اینکه بگم چه کار جالبی ولی وقتی روشا خانومی بابای مهندس با سلیقه داره که کلی از این کارای جالب بلده چرا بدیم نی نی وبلاگ بکنه خودمون درست میکنیم (البته  یه دلیل دیگش که نوشتم این بود  بابایی ببینه تحریک بشه زودتر برامون درست بکنه) مرسی بابایی ...
21 مرداد 1391

اندر احوالات روشا در شش ماه اولیه زندگی

روشا جونم اصلا باور نمیشه ٦ ماه از بودنت در کنارمون میگذره و ٦ ماهه که داریم از با توبودن لذت میبریم انقدر این مدت زود گذشت که فکر میکنم همین دیروز بود که در تدارک رفتن به بیمارستان و آماده شدن برای گذاشتن قدم های کوچولوت به خونمون بودیم حالا میخوام خاطرات این ٦ ماه رو هم برای تو به یادگار ،و هم برای خودم برای یاد آور خاطرات شیرینت بنویسم شش ماهگیت مبارک عشقم مسافرت ها و گردشها :   ماه سوم : پارک نهج البلاغه تو پونک ماه چهارم : باغ عمو علی تو کرج ماه پنجم : قزوین ماه ششم : پارک گفتگو (گیشا)– پارک آبشار(همت) تولد ها و عروسی هاو مناسبتها: ماه دوم : تولد مامانی 18 اسفند90 ...
21 مرداد 1391