روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

پارک گردی

پنجشنبه صبح با بابایی رفتیم ازمایشگاه مسعود تا آزمایشی که دکترت نوشته بود رو انجام بدیم خدا خدا میکردم که آزمایش خون نباشه خدا روشکر هم نبود پس از کلی دلبری توسط شما تو آزمایشگاه اومدیم خونه میخواستم بریم پارک ولی لا لا کردی نشد برای همین بعد الظهر حاظر شدیم و بعد از کلی تصمیم که کجا بریم بابابایی  تصمیم گرفتیم بریم پارک گفتگو ولی هم سرد بود هم شما زود تا کالسکه خوابیدی برای همین برگشتیم رفتیم خونه بابا جون و بعد از شام اومدیم خونمون . جمعه بعد الظهر دوباره تصمیم گرفتیم بریم پارک حاظر شدیم و رفتیم پارک نهج البلاغه ولی طبق معمول تا به شما یکخورده آفتاب خورد مثل جوجه دوباره لالا کردی ما هم کمی تو آفتاب گردوندیمت که آفتاب ب...
10 دی 1391

روشا در نمایشگاه ارگانیک

چند روزه با بابایی تصمیم میگیریم بریم نمایشگاه ولی مگه کاره بابایی میزاره بالاخره دیروز بابایی تونست کمی زود بیاد تا بریم نمایشگاه مواد غذایی ارگانیک و طبیعی کلی هم خرید کردیم ولی چه قدر حیف که فقط برای چند روز میشه مواد طبیعی خورد و بعد از اون دوباره شیمیائی روشا حاضر و آماده منتظر بابایی بابا در حال مصاحبه با خبرنگاران ...
6 دی 1391

اولین یلدا

    به صد يلدا الهي زنده باشی           انارو سيب و انگور خورده باشي   اگر يلداي ديگر من نباشم             تو باشي وتو باشي و تو باشي     روشا جونم اول از یلدا برات بگم که آخرین روز از پاییزه که میگن طولانی ترین شب ساله ولی فقط یک دقیقه طولانیه و مردم به خاطر این یک دقیقه دور هم جمع میشن و کلی خوردنی های خوشمزه میخورن مثل آجیل مخصوص شب یلدا و انار و خرمالو و هندوانه و کلی از قدم مدیما حرف میزن و یاد گذشته ها میکنن و امسال به خاطره اینکه تو شب یلدامون یه شیرینی خوشمزه دیگه هم ...
2 دی 1391

من یدونه خوبشو دارم .... روشا یدونه

ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐ ﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝﮔﻔﺖ:ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ.ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼﻧﮕﻔﺖ ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ.ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ.ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ.ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺍﯾﻦﻓﺮﺯﻧﺪ ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ.ﻣﺮﺩﻡﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻥ...
28 آذر 1391

اولین برف زمستونی روشا

     اتل متل گل یخ                      هوای خونه سرده  برف اومده حسابی                 این جا تا پشت پرده تو اومدی بدنیا موقع برف و بارون نه این ور و نه اون ور  در وسط زمستون دختر زمستونی من،  درسته توی زمستون بدنیا اومدی ولی برفی ندیدی و امسال 25 آذر ماه 1391 مصادف با10 ماه و 11 روزگیت اولین برف زمستونیتو دیدی البته فعلا از پشت پنجره تا موقعی که زیاد بشه و با هم بریم برف با زی. ...
25 آذر 1391

تفاوت در ...!

در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن. در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر. با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ...
22 آذر 1391

عشق به مادر

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه کشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و مي خواست کار بدي را که تامي کوچولو انجام داده، به مادرش بگويد. وقتي مادرش را ديد به او گفت: "مامان! مامان! وقتي من داشتم توي حياط بازي مي کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي کرد تامي با يه ماژيک روي ديوار اطاقي را که شما تازه رنگش کرده ايد، خط خطي کرد!" مادر آهي کشيد و فرياد زد: "حالا تامي کجاست؟" و رفت به اطاق تامي کوچولو. تامي از ترس زير تختخوابش قايم شده بود، وقتي مادر او را پيدا کرد، سر او داد کشيد: "تو پسر خيلي بدي هستي" و بعد تمام ماژيکهايش را شکست و ريخت توي سطل آشغال. تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي ...
22 آذر 1391