روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

دعاهای مادرانه

دعا میکنم زیر این سقف بلند، روی دامان زمین، هر کجا خسته شدی، یا که پر غصه شدی ، دستی از غیب به دادت برسد و چه زیباست  که آن دست خدا باشد و بس     تو را از بس زلالی دوست دارم...تو را از بی مثالی دوست دارم. ...
27 مهر 1391

خرید کاموا برای یدونه دخمل

پنجشنبه صبح با بابایی رفتیم  حسن آباد تا بالاخره برای شما کاموا بخریم تا لباسهای خوشگل ببافم.  شما رو گذاشتیم پیشه عمه حمیده و خودمون دو تایی رفتیم . کلی برات کاموا خریدم . امیدوارم لباسات تا بزرگ تر نشدی آماده بشه و ببریمت آتلیه ازت بازم عکسهای خوشگل بگیریم.   ...
22 مهر 1391

چکاب 8 ماهگی

دیروز با بایی رفتیم چکاب ٨ ماهگیتو پیش دکتر مهدوی انجام دادیم چکاب ٦ و ٧ ماهگیتو چون آقای دکتر آمریکا بودن پیش خانومشون دکتر مشاغی انجام دادیم .بازم شما تا چهره آقای دکتر رو دیدی شروع کردی گریه کردن ولی خوشم میاد که آقای دکتر اصلا توجهی به گریه هات نمیکنه و خیلی ریلکس همه جاتو معاینه میکنه . خدا را شکر همه چی خوب بود و همه چی آرومه من چه قدر خوشحالم که دختر نازی مثل تو دارم. آقای دکتر گفتند از این ماه خرما زرده تخم مرغ سایر حبوبات    بیسکوئیت ساده میتونم بهت بدم که از چند روز پیش خودم زرده تخم مرغ و خرما رو بهت میدادم ولی از دیشب بیسکوئیت مادر (بیاد قدیما) بهت دادم خدا رو شکر که دوست داشتی. ...
18 مهر 1391

جشن دندونی روشا

سلام به دوستان گلمون و روشا یدونه تو پست های قبلی نوشته بودم در تدارک دو جشن مهم هستیم که یکیش عروسی عمو بود و اون یکیش جشن دندونی روشا که از دو ماه پیش مشغول خرید و تزئینات بودم ولی به خاطر عروسی عمو به تاخیر افتاد ولی بالاخره پنجشنبه جشن رو برگزار کردیم. . روشا داره یه دندون               قند میخوره از قندون فرشته مهربون                      اورده براش یه دندون آش بخورید نوش جون         ...
16 مهر 1391

دارم سر پا میشم

روشا جونم چند روزی هست که مامان درگیر یک کار خیلی مهم و بزرگ هستش که بعدا برای خودت و دوستان گلت مینویسم که چه برنامه ایی دارم. برای همین فرصت نکردم بنویسم که سه روزی هست که از دسته مبل و صندلی و لبه تخت میگیری وسر پا میشی و آروم آروم راه میری ماشا الله داری راه میفتی . ٧ ماه و ٢٥ روزگی ...
10 مهر 1391

تغییر دکوراسیون اتاق روشا یدونه

بالاخره بعد از مدت ها تونستم پرده اتاقت رو که دوست نداشتم عوض کنم با کمک عمه مینا پارچه خوشگل خریدیم و زحمت دوختنش رو هم به عمه مینا دادم و تزئینات رو پنجره رو هم با سلیقه مامانی و تقبل هزینه بابایی انجام دادیم . بابایی هم زحمت کشیدن برای اسباب بازیهات که داره کم کم زیاد میشه سفارش کتابخانه دادند که الان اسباب بازی هات و بعدا کتابهای مدرسه توش بزاریم. به صورت موقت اسنیکر برای درب کمد دیواری اتاقت خریدم که اگر بعدا چیزه خوشگلتری ببینم عوض میکنم .   یه طبقه از کمدت رو هم به شخصیت های کارتونی اختصاص دادیم چون بابایی شدیدا به کارتون علاقه داره و تمام شخصیت ها رو میشناسه تصمیم گرفتیم هر موقع رفتیم بیرون یه شخ...
7 مهر 1391

چهار دست و پا میرم من

روشا جونی امروز خونه بابا جون بودیم مثل قرار هر پنجشنبه شبها آخه مامانی و بابایی از اول عروسیشون هر پنجشنبه شب شام خونه با با جون هستن.  شما پیشه عمه فرشته و عمه مهناز بودی که عمه فرشته گفت روشا چهار دست و پا رفت من گفتم نه نمیره گفت چرا خودم دیدم بعد که نگات کردم دیدم بله داری چهار دست و پا میری ولی زودی خسته میشی دوباره سینه خیز میشی . چهار دست و پا در 7 ماه و 24روزگی مبارکه هوووووووووووووووووووووووورا ...
7 مهر 1391