در تدارک 2 جشن و اولین سینه خیز رفتن روشا جونم
سلام به دختر خوشگلم چند روزه که ما در تدارک دو جشن بزرگ هستیم که بعدا برای خودت و دوستانت مینویسم که چه جشنی در پیش داریم و عکسهاشو میزارم برای همین کمی سرمون شلوغه دائم داریم میریم خرید ، بابایی میگفت فکر نکنم هیچ بچه ای به اندازه روشا تو این سن انقدر مرکز خرید رفته باشه و خرید کرده باشه و با این حال که دائم تو گرما و شب و روز میریم خرید اذیتمون نمیکنی میدونم که خودت هم اذیت میشی ولی چاره ایی نداریم و با این حال خیلی دختر خوبی بودی و همش تو مغازه ها با فروشنده ها ارتباط برقرار میکردی و خودت رو براشون لوس میکردی ، صدا در میوردی و جلب توجه میکردی فروشنده ها هم غش و ضعف میکردن برات و همشون بهمون میگفتن رفتید خونه حتما اسپند&nb...
نویسنده :
آتنا مامانیه روشا یدونه
11:56
شروع سرلاک و تغییر شیر خشک
سلام به دختر نازم الان که دارم برات این پست رو مینویسم ٦ ماه و ٢٠ روزته و دو روزه که سرلاک خوردن رو با سرلاک گندم و شیر برات شروع کردیم و شیر خشکت رو هم عوض کردیم ما شا الله بزرگ شدی مامانی اون شیر خشک قبلی برای نی نی ها بود. فعلا که دو تاش رو دوست داری و میخوری. نوووووووووووووش جوووووووووووووووووووووووونت ...
واکسن 6 ماهگی
اینم جای واکسن روی پای کوچولوت ا بالاخره بعد از ١٩ روز تاخیر امروز رفتیم واکسن شش ماهگیتو زدیم به خاطر اینکه سر ماخورده بودی این بار کمی دیرتر بردیمت که خدای نکرده اتفاقی برات پیش نیاد همیشه از شب قبل واکسنت من غصه دارم تا دو روز بعدش که حالت خوب بشه امروزم مثل همیشه بابایی بردت توی اتاق و من نیومدم ولی صدای گریه هات که اومد منم گریه کردم . دلم برای پای کوچولوت که آمپول میخوره میسوزه الهی مامانی فدات بشه کاش میشد واکسن نمیزدیم ولی خدا رو شکر تا ٦ ماه دیگه راحتیم و خبری از واکسن نیست بعدشم که اومدیم خونه شما کمی شیر میل کردی و خوابیدی و مثل بچگی های خودم که بالش رو بغل میکردم میخوابید...
اولین عید فطر فرشته کوچولو
دختر گلم الان که دارم برات این مطلب رو مینویسم ساعت ١٢:٣٠ نصف شب و الان ما از رستوران اومدیم وتلوزیون اعلام کرد که عید فطر شده . این اولین ماه رمضان و اولین عید فطرت بود . که مصادف شده بود با( ٦ ماه و ١٤ روزگیت) عیدت مبارک فرشته کوچولوی ما امشب بابایی همه عمه ها و عمو ها و باباجون رو برد رستوران و بهمون افطاری داد خیلی خوش گذشت این دومین رستورانی بود که از موقعی که بدنیا اومدی رفتیم .اولیش همسایه طبقه بالای خونمون یعنی مامانی و بابایی ضحی جون دعوتمون کردند رستوران صدا و سیما فکر کنم تو چهار ماهگیت بود و این بار هم رفتیم باغ دربند تو تجریش کنار رستوران یکسری اسباب بازی بود که توبغل عمه و مهدی (پسر عموی روشا) بودی و م...
نویسنده :
آتنا مامانیه روشا یدونه
1:25
دخترم میتونه بشینه
مامانی چند روزه مصادف با ( ٦ ماه و ٩ روزگیت) میتونی بشینی البته فقط برای ١٤ ثانیه بعدش یهو غش میکنی و هنوزم نمیتونی خودت بلند شی بشینی باید بلندت کنم تا بشینی خیلی خوشحالم که داری کم کم بزرگ میشی ولی دلم برای کوچولوی یات تنگ میشه ...
ناناز خانومه مامان
شعر ده تا جوجه
شعرآهویی دارم خوشگله
آب هویج خوری روشا عسلی
روشا جونم از موقعی که دکتر رفتیم و دکتر گفت میتونم بهت میوه بدم هر روز یه مدل میوه میدم یه روز برات موز رنده میکنم میدم یه روز برات هلو رنده میکنم یه روز برات سیب رنده میکنم امروز بهت آب هویج دادم ولی انگار خیلی خوشت نمیومد همشو ریختی رو لباسات منم گفتم وقتی تموم شد بعد لباست رو عوض میکنم و میشورم ولب بعدش لباست رنگ گرفت و رنگش نرفت با امروز این چهارمین لباسته که خراب کردم سه تا قبلی رو با قطره آهن سیاهشون کردم ( خوب چی کار کنم نا واردم مثل موقعی که با بابایی عروسی کرده بودم کلی لباسهای بابایی رو موقع شستن خراب کردم تا یاد گرفتم لباسها رو از هم جدا کنم حالا نوبت لباسهای شماست کم کم یاد میگیرم ) غیر از لباست شیشه شیرتم ...
نویسنده :
آتنا مامانیه روشا یدونه
1:30








