روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

خرید اسباب بازی از شهر کتاب و اولین افطاری روشا خانوم

دیروز با بابایی و شما رفتیم شهر کتاب مرکزی تا برای شما کلی اسباب بازی بخریم بعد از کلی گشتن و تصمیم اینکه چه اسباب بازی هایی برای سن شما مفیده و یا اینکه  برای خلاقیتت خوبه این اسباب بازی ها رو خریدیم استوانه حلقه ا ی برای اینکه هم با رنگها آشنا بشی هم قدرت دستت افزایش پیدا کنه که بتونی حلقه ها رو توی استوانه بندازی ،توپ جغجغه ایی برای اینکه هم از صداش خوشت بیاد هم با مامانی و بابایی توپ بازی کنی و بتونی یک وسیله بزرگ رو تو دست بگیری و پرتاپ کنی، مکعب های رنگی برای اینکه بازم با چهار تا رنگ اصلی آشنا بشی و هم اینکه مثل لگو روی هم بچینی ,چون هر چی گشتم لگویی برای سن شما نبود و دیدیم این مناسبترین چیزه که جایگزینش...
6 مرداد 1391

روشا در حال لذت بردن از دست

دیروز بعدالظهر خوابیده بودی منم هیچ کاری نداشتم گفتم کمی پیشت بخوابم ولی تا اومدم بخوابم بیدار شدی و شروع کردی به شیرین کاری و دست و دهنت کردن منم دیگه خواب از سرم پرید و دوربین رو برداشتم ازت عکس گرفتم انقدر کارات بامزه بود که تند تند داشتم عکس میگرفتم و توجه نمیکردم چه قدر دور و برمون شلوغه .قربون اون اداهات برم که انقدر ذوق کردم از ذوق زیاد سرم درد گرفت . عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم ...
5 مرداد 1391

اولین مسافرت مسافر کوچولو به قزوین

پنجشنبه ساعت ٦:٣٠ حرکت کردیم به سمت خونه عمه ها تا با عمه ها و بابا جون و دختر عمو و پسر عمو های بابایی بریم قزوین چون سالگرد پسر عموی بابایی بود.  این اولین مسافرت شما بود و اولین باری که شما از تهران خارج شدی. تو را ه بهمون خیلی خوش گذشت , یکجا نگه داشتیم تا هم شما شیر بخوری و هم ما صبحانه. بعداً رفتیم امام زاده علی اصغر (ع)  که اونجا پسر عمو بابایی رو به خاک سپرده بودند بعد از اونجا هم رفتیم خونه عمه بابایی و بعدالظهر هم رفتیم باغ عمه بابایی که خیلی باد سردی میومد و منم چند تا لباس رو هم با ملحفه و پتو دورت پیچیده بودم تا خدا نکرده مریض نشی. تو باغ عمه عچند تا عکس ازت گرفتم بهمون خوش گذشت ولی آخرش برای مامان ی...
4 مرداد 1391