روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

یادش بخیر ...

یادش بخیر همه خونه های قدیم  یه حیاط داشت که توش یه باغچه بود که با سلیقه خانوم خونه  با گل و سبزی خوشگل میشد . از صبح هم که از خواب پا میشدن مشغول اون حیاط و تمیز کردنشو و آب دادن به باغچه میشدن ما بچه ها هم از صبح تا شب تو حیاط مشغول بازی بودیم و هیچ کاری به مامانا نداشتیم فقط موقع غذا صدامون میکردن. تو حیاط خونه ما که یه درخت انگور و یه درخت توت بود که بابام برام با به طناب تاب درست کرده بود و منم روش آی تاب میخوردم و مونا دوست صمیمیم با خواهرش ندا از بالا با حسرت نگاهم میکردن ،چون حیاط خونه اونها باغچه نداشت و منم  هر از گاهی اجازه میدادم اوناهم  لذتی ببرن . خلاصه که این ...
18 ارديبهشت 1392

به مناسبت روز مادر

دیشب به مناسبت روز زن و مادر بابایی زحمت کشید از اون کیک خوشمزه های بی بی خرید و با یه عطر خوشبو  برای من . چون شما هم خیلی هاپو هاپو میکنی برای شما هم هاپو خرید که اصلا میونت باهاش خوب نیست به بابایی گفتم امروز که روز روشا نیست بابایی هم گفت چه فرقی میکنه  30 سال دیگه که میشه . و برای شام هم رفتیم بیرون که به نظرم پیشنهاد رستوران سنتی بهترین بود چون حداقل یکساعتی روی تخت نشستی بعدش به شیطونی پرداختی که بابا مجبور شد تو رستوران بچرخونتت تا من شام بخورم و بعد بر عکس قندکم داره هویج میخوره که خیلی هم دوست داره اینجا دیگه رستوران گردی شروع شد از پله ها میرفتی بالا و هر ...
12 ارديبهشت 1392

علایق وشیرین زبونی های عسلم

یدونه مامان این روزها این کلمات رو یاد گرفتی به من و بابا میگی اَبو و این لذت شنیدن کلمه بابا و مامان رو ازمون میگیره خدا کنه دیگه نگی به همه مردها میگی عمو بعضی وقتها که چیزی بهت میدم میگی مِـس یعنی مرسی وقتی بهت میگم روشا نون میخوای میری کنار یخچال میگی نو کارتهای باما رو باهات کار میکنم فعلا یادگرفتی بگی اَینار (انار) اَینور (انگور) توت ، سیسَ ( سیزده) زمانی که جیش میکنی دستتو میزاری روی پوشکت میگی جیش و تا میگم برو بشورمت بدو بدو میری سمت دستشویی تا برس میدم دستت موهاتو شونه میکنی وقتی چیزی میخوری و تموم میشه میگی نیس دستمال کاغذی رو هم برمیداری و باهاش دهنتو پاک م...
11 ارديبهشت 1392

حضور گرم پدر

روشای مامان میخوام قبل از اینکه ایمیلی که بی بی سنتر برای هفته 4 از ماه 14 رو برامون فرستاده برات بزارم در مورد بابا محمد که وجودش همیشه برای من پشتوانه محکم و حرفهای پرمعنیش  دلگرم کنندست بنویسم از 9 فروردین سال 82که من با بابا آشنا شدم تا الان هر مشکلی که داشتم وقتی بابا برام جور دیگه تعبییرش میکرد خیالم راحت میشد که کسی مثل کوه شاید استوارتر و محکمتر از کوه هست که میتونم مشکلاتم رو بهش بگم و اون خیلی راحتترش کنه جوری که خود مشکله سر جاش بمونه ولی دیگه بودنش عذابم نده چند وقتی بود که بچه های کوچکتر از خودت رو میزدی و ما این حالت رو درخیلی از بچه ها دیده بودیم ولی همه میگفتن چرا روشا عصبیه چرا گاز میگیره و چرا میزنه و م...
11 ارديبهشت 1392

روزت مبارک فرشته زمینی

یکسالی هست که از مادر شدنم و مانند تو شدنم  میگذرد البته فقط ادای مثل تو بودن رو درمیاورم مثل تو بودن گذشت میخواد ، صبر میخواد ، فداکاری میخواد قدرت میخواد ، تحمل میخواد و و میخواد هر چیزی که تو رو مادر من کرد ،مادری که قامتش را زیر تمام سختی ها بزرگ کردنمان خمیده کرد . این روزها بیشتر درکت میکنم و هر لحظه ایی که زیر مشکلات بزرگ کردن روشا تاب نمیاورم یادت میکنم و یاد اینکه چه قدر صبور بودی و چه قدر تحملمان کردی و هیچ زمانی فکر نمیکنم بتوانم مثل تو باشم .  هر گاه به چین های صورتت که نشانی از گذشت عمر و خستگی های روزگار است میاندازم بیشتر باور میکنم که تو فرشته ایی هستی که آفریده شدی برای زمینی شدن ، برای م...
11 ارديبهشت 1392

یه گردش دو نفره

روشا یدونه مامان ، مامانی کمی تنبله و حوصله اینکه شما رو ٢ ساعت حاضر کنه بعد خودشم حاضر بشه تا بریم بیرون رو نداره و بابا هم همش میگه برید بیرون انقدر تو خونه نمونید دیگه امروز به حرف بابایی گوش کردم و حاضرت کردم که بریم پارک . تا اونجا که تو بغلم بودی  بعدش رفتیم پارک همش میخواستی سرسره سوار بشی از اونجایی که تنهایی رفته بودیم و نمیشد هم کنترلت کنم هم عکس بندازم ترجیح داده از عروسکم مراقبت کنم و هیچ عکسی نندازم و بعدش هم رفتیم امام زاده باغ فیض که مامان بابایی اونجا به خاک سپرده شده و تا تونستی ورجه وورجه کردی همه عکسهات  رو از پشت سرت گرفتم تا میگفتم روشا برگرد بدو بدو میکردی و نمیزاشتی خوردن یه موز برای گرفتن ا...
7 ارديبهشت 1392

ولیمه مامان جون

جمعه ناهار ولیمه مامان جون هم برگزار شد و مامان جون یه نفس راحت کشید توی مراسم همش بغل بابایی بودی و من هم کمی با دوستم ، الهه جون و و فامیل ها خوش گذرونی کردم از بغل بابا بغل هیچکس به جز زن دایی مامانی نمیرفتی توی سالن هم نمیشد بزاریمت زمین چون سریع از در میرفتی بیرون . ولی ظاهرا همچین به بابایی و شما بد نگذشت بابایی و روشا مشغول پذیرایی از خودشون  فکر میکردم ظهر هوا گرم بشه برای همین زیر سارافونی با خودم نبردم ولی بر عکس هوا سرد شد ومجبور شدیم تا آخر مراسم سویشرتتو بزاریم تنت باشه ...
7 ارديبهشت 1392