روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

نقاشی روی دیوار حموم

امروز بردمت حموم و با خودمون این بار علاوه بر عروسک ، رنگ انگشتی هاتم بردیم تا روی دیوار هر چه قدر میخوای نقاشی بکشی و انرژیت رو تخلیه کنی و کمی هم وسواست کم بشه کلی با هم روی دیوار چشم چشم دو ابرو کشیدیم   بازم کمی با چندش دست میزدی ولی میدونستی تو حمومی بعدش میشورمت برای همین کمی خیالت راحت بود . بیرون از حموم که اصلا دست نمیزنی   ...
26 فروردين 1392

14 ماهگی به روایت بی بی سنتر

  امروز بابايي ترجمه چيزي رو که بي بي سنتر براي 14 ماهگيت برامون فرستاده بود رو ايميل کرد    و  خلاصش اين بود كه     اگر كاري كرد مثل باز كردن در ب يخچال – كابينت – برداشتن بورس   بايد تشويق كنيم و به دخترمون بخنديم و بغلش كنيم   تا اعتماد به نفسش زياد بشه   شايد يك كابينت خالي بايد بهش بديم تا همش درش رو باز و بسته كنه   نبايد از اين رفتارش ناراحت بشيم و به اون سخت بگيريم   برام جالب بود که شما از قبل از 14 ماهگي داشتي اين کارها رو ميکردي و من کلي عصباني بودم توي خونه خودمون اگر اين کار رو بکني اشکال نداره ولي خونه مردم از اينکه بگن بچ...
26 فروردين 1392

یه روز بهاری

دیروز بعد از ظهر بابایی زنگ زد گفت دارم از سر کار میام خونه ،هوا هم خوبه حاضر شید بریم همین پارک نزدیک خونمون ما هم آماده شدیم و رفتیم پارک . تاپ کمی شلوغ بود و از اونجایی که تو هم عاشق تاپی اگه سوار شی دیگه پیاده نمیشی نرفتیم سوارت کنیم چون اون موقع بچه های دیگه نمیتونستن سوار شن ولی تا دلت بخواد سرسره بازی کردی و کلی کیف کردی مثل پسر شرا که بر عکس میرن روی سرسره تو هم بر عکس میرفتی بالا کمی تلاش میکردی و سر میخوردی میومدی پایین باز میرفتی فکر کنم یه چند باری دیگه پارک بری دیگه وایستاده سر بخوری موقع پیاده روی اونجایی که سر پایینی بود راحت میرفتی تا سر بالا میشد بر میگشتی بر عکس کلی هم ما خندیدیم و هم خودت از این...
20 فروردين 1392

روشا در بدرقه مامان جون

٥ سالی میشه مامان جون برای مکه ثبت نام کرده بودن ولی اسمشون در نیومده بود  بالاخره بعد از کلی انتظار برای ١٨ فروردین قرار شد مشرف بشن خونه خدا خودش هم خوشحال  بود هم ناراحت خوشحال از اینکه بالاخره میتونه به آرزوش برسه و ناراحت از اینکه داره تنهایی میره ما هم خیلی ناراحت بودیم که داره تنها میره و توی فرودگاه موقعی که بغلش کردم و میخواستم خداحافظی کنم گریم گرفت و سعی کردم متوجه نشه تا اونم گریه کنه . پنجشنبه هم آش پیش پاش رو پختیم چون هنوز نرفته بود دیگه پشت پا نمیشه بنده خدا میگفت تو و مریم که با این بچه های وروجکتون نمیتونید آش بپزید بزارید قبل رفتن خودم بپزم .  دیروز هم ساعت ٦:٣٠ پروازشون بود هنوز یک روز از رفتنش نگذشته ...
20 فروردين 1392

هشتمین و آخرین جلسه کلاس خلاقیت

امروز آخرین جلسه کلاس خلاقیتت بود ولی مربی خودتون خاله المیرا مریض بود نیومده بود بجاش خاله ساره اومد که اونم مربیه خوبی بود امروز تو کلاس با مداد شمعی نقاشی کشیدین و یاد گرفتین از روی میز و بالای میز سینه خیز رد بشین و شعر خوندین و کمی بازی کردین امروز خیلی ازت راضی بودم خیلی خانوم بودی . ...
19 فروردين 1392

چهارشنبه سوری 91

پارسال چهارشنبه سوری ( آخرین شب چهارشنبه سال ) یه آتیش پاره کوچولو مهمون خونمون بود ولی انقدر کوچولو بود که نمیشد برای مراسم آتیش بازی ببریمش بیرون . آخه قدیما چهارشنبه سوری بود ولی چند سالی شده میدون جنگ من که خودم از سر و صداش وحشت میکنم چه برسه به شما که هنوز خیلی نی نی هستی . یادش به خیر وقتی که من کوچیک بودم مامان جون بساط آتیش بازیمونو فراهم میکرد چوب و کبریت و نفت و خلاصه هر چی که لازم بود .هر چه قدر تلوزیون فیلم سینمایی و کارتون میزاشت که بچه ها نرن بیرون باز ما از ذوق اون شب قید همه کارتونها رو میزدیم و میرفتیم .دیگه بعد از اینکه بزرگ شدم نرفتم تا موقعی که بابایی عروسی کردم. دو سال بابابایی رفتیم بیرون ولی ه...
7 فروردين 1392