روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

ترفندهای مامان و بابا

پیرو طرح خوراندن به زور غذا به روشا جون،  صبحها که بابا نیست مجبورم غذای سفت مثل میوه ها و انواع کوکو ها و پلوها و سیب زمینی و مرغ سرخ شده و زرده تخم مرغ آب پز و نان و بیسکوئیت بدم تا گرسنه نمونی و شبها که بابایی میاد دستات رو میگیره تا نکنی تو سوپ بعد بریزی رو لباس خودتو و من . امشب با گرفتن دست هم راضی به خوردن نمیشدی برای همین من و بابایی شروع کردیم به شعر خوندن و ادا دراوردن . صدای هر جونوری رو در میووردیم فقط باید کسی بود ازمون فیلم برداری میکرد انقدر محو شکلک دراوردن ما شده بودی که متوجه نشدی چه جوری یه کاسه سوپ رو بخوردت دادم تا دلت بخواد شعرهای نصفه و نیمه و الکی پلکی میخوندیم صورتمون رو به هر شکلی دراوردیم خودمون کلی خندی...
5 فروردين 1392

حوادث این دور روز

عشق مامانی از دیروز ظهر مامان جون و خاله لیلا اومدن خونمون و شما هم مثل همیشه شیرین کاری،  دستمال برداشته بودی کل خونرو داشتی نظافت میکردی ولی خیلی به فرش حساس بودی هر جا رو تمیز میکردی باز میومدی روی فرشم دستمال میکشیدی با خاله و مامان جون کلی خندیدیم ولی آخرش کمی خوابت میومد میخواستی روی فرش رو دستمال بکشی که دستمال موندش زیرت و خوردی زمین و کلی گریه کردی تا خوابت برد شب هم بابایی اومد و خواستی بری روی مبل پیش بابا دسته مبل رو ندیدی خوردی به دسته مبل و گوشه چشم راستت کبود شد فوری بابایی برات یخ گذاشت ولی جای بدی بود هم خیلی درد داشت هم فوری کبود شد بازم کلی گریه کردی تا خوابت برد  موقعی که داشتی تمیز کاری میکر...
5 فروردين 1392

در مقدمات تولد

  این روزها در مق دمات تولد یکسالگیت هستم از روزی که بدنیا اومدی تو فکر بودم چه جوری برات یه تولد حسابی و به یاد موندنی بگیرم چند بار تو ذهنم مهمونها رو جا به جا کردم و تم تولدت رو تغییر دادم اولین تم که خیلی دوست داشتم برات بگیرم کفشدوزکی بود تا چند ماه تمم این شد بعدش تغییر دادم و زنبوری رو انتخاب کردم که تا چند ماه هم تصمیم این بودکه برات تم زنبوری بگیرم و بازم هم تغییر دادم و بین تم خرگوشی و آدم برفی گیر کرده بودم چون هم تم خرگوشی دخترونه بود و هم اینکه شما متولد سال خرگوش هستی و جالب میشد و لی بازم هم این تم رو به خاطر دلایلی انجام ندادم و تصمیم گرفتم بالاخره تم زمستونی رو برات بگیرم چون اول اینکه شما متولد فصل زمست...
5 فروردين 1392

اولین جلسه کلاس خلاقیت

روشا جونم امروز دوشنبه 9 بهمن اولین جلسه کلاس خلاقیتت توی موسسه اردیبهشت بود از دیشب ذوق داشتم فکر میکردم دارم میبرمت مدرسه لباساتو آماده کرده بودم بهمون گفته بودن برات لباس راحتی و پاپوش استوپ دار بیاریم تا روی سرامیک سر نخورید همه وسایلت رو آماده کردم صبح هم ساعت 10 بیدارت کردم یه صبحونه حسابی بهت دادم و دو تایی رفتیم کلاس اسم خانوم مربیت خاله المیرا بود که خیلی خانوم ناز و مهربونی بود تو کلاس کوچولوترینشون شما بودید که هنوز یکسالت نشده بقیه نی نی ها از یکسال و پنج ماه بودن تا دو سال دوستات تو کلاس بنیتا و زهرا و از پسر ها باراد و کوهیار و پارسا بودن اولش کمی غریبی میکردی و همش نشسته بودی روی پام ولی بعدش شروع کردی دست دستی کردن و بازی با...
5 فروردين 1392

گذری به آنچه که در این 12 ماه گذشت

از تمام لحظه لحظه های ناب و تکرار نشدنیت عکس و فیلم دارم از بعضی هاشون به خاطر شیطونی های شما فقط فیلم . ولی همشون رو با تاریخ دقیق و ساعت در دفتر خاطراتت و در وبلاگت ثبت کردم نمیدونم در آینده همینطور که برای من ثبت اونها لذت بخش بود برای تو هم ارزشمند هست یا نه . دوباره دوست داشتم اونها رو در یک قالب کلی برات به یادگار بزارم که اگر روزی حوصله خوندن تمام صفحات وبلاگت رو نداشتی که نمیدونم حوصلم تا چه قدر مجال بده و یا تا اون موقعی که من و بابایی از داشتن این وبلاگ تو رو مطلع کنیم صفحات وبلاگت به چند صفحه رسیده باشه حداقل با خوندن این صفحه از وبلاگت،  مهم بودن تمام ثانیه های زندگیت رو برای من و بابا وتمام عشقمون رو متوجه ب...
5 فروردين 1392