روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

اولین سی دی آموزشی

روشا جونم چند وقتیه میبینم موقعی که عمو پورنگ نشون میده و بچه ها شعر میخونن و دست میزنن و همه چی رنگی رنگیه میخکوب تلوزیون میشی و از کنارش تکون نمیخوری برای همین تصمیم گرفتم برم سی دی الفبا بگیرم که همراه باموزیک و بازی باشه که هم یه چیز خوب یاد بگیری و هم  از الان الفبا تو ذهنت بشینه و هم کمی مامانی به کارهاش برسه چون اصلا از کنار مامانی تکون نمیخوری انگاری ما رو به همدیگه با چسب وصل کردن همه جا پیشمی .   رفتم کانون فرهنگی گفتن ما اصلا برای این سن هیچ نوع سی دی الفبا و حروف انگلیسی نداریم فقط ٣ سال به بالا انقدر اصرار کردم یه سی دی آموزشی ندارید نه ! !! بالاخره یه سی دی خوب پیدا کردم که فعلا شماره ١ رو برات گرفتم تا اگر ...
17 دی 1391

دختر با محبت من

دیروز من و بابایی و شما نشسته بودیم کنار هم که یک دفعه شما شروع کردی یه بوس از صورت بابایی و یه بوس از صورت من و این کار رو چند بار تکرار کردی و بعدش هم ما شروع کردیم به ماچ مالی شما.  بوسه هات صدا نداره ولی تا دلت بخواد طعم داره طعم عسل قربونت برم که انقدر با محبتی و انقدر زود یاد گرفتی عدالت رو برقرار کنی که نه یه ماچ بیشتر به بابایی دادی نه یا ماچ بیشتر به من.   موقعی که بوسم میکنی بی صدا بارون میاد بوسهای نمناکت عاشقانه روی گونم میشینه و سختی های بزرگ کردنت رو به دست فراموشی میده و اون موقعست که تمام وجودم پر میشه از بارون عشقی که تو نشوندی روی صورتم دوست دارم ...
12 دی 1391

یه به به خوشمزه

دیروز داشتم فکر میکردم دیگه برات غذا چی درست کنم که خاصیت داشته باشه یک دفعه یادم افتاد کوکو سبزی که هم خاصیت داره هم راحت و سریع درست میشه البته فقط توش زرده تخم مرغ زدم وآرد و سبزی کمی هم خوشگلاسیونش کردم . برای اویلن بار کم درست کردم چون نمیدونستم میخوری یا نه ، ولی خدا رو شکر خوردی نوش جونت عزیزم ...
11 دی 1391

پارک گردی

پنجشنبه صبح با بابایی رفتیم ازمایشگاه مسعود تا آزمایشی که دکترت نوشته بود رو انجام بدیم خدا خدا میکردم که آزمایش خون نباشه خدا روشکر هم نبود پس از کلی دلبری توسط شما تو آزمایشگاه اومدیم خونه میخواستم بریم پارک ولی لا لا کردی نشد برای همین بعد الظهر حاظر شدیم و بعد از کلی تصمیم که کجا بریم بابابایی  تصمیم گرفتیم بریم پارک گفتگو ولی هم سرد بود هم شما زود تا کالسکه خوابیدی برای همین برگشتیم رفتیم خونه بابا جون و بعد از شام اومدیم خونمون . جمعه بعد الظهر دوباره تصمیم گرفتیم بریم پارک حاظر شدیم و رفتیم پارک نهج البلاغه ولی طبق معمول تا به شما یکخورده آفتاب خورد مثل جوجه دوباره لالا کردی ما هم کمی تو آفتاب گردوندیمت که آفتاب ب...
10 دی 1391

روشا در نمایشگاه ارگانیک

چند روزه با بابایی تصمیم میگیریم بریم نمایشگاه ولی مگه کاره بابایی میزاره بالاخره دیروز بابایی تونست کمی زود بیاد تا بریم نمایشگاه مواد غذایی ارگانیک و طبیعی کلی هم خرید کردیم ولی چه قدر حیف که فقط برای چند روز میشه مواد طبیعی خورد و بعد از اون دوباره شیمیائی روشا حاضر و آماده منتظر بابایی بابا در حال مصاحبه با خبرنگاران ...
6 دی 1391