روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

روشا هديه ای از سوی خدا

ششمین سالگرد باباجون روشا

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .  عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد  بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...  بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.  تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود  و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!   روشا جونی  دیروز اولین بار بود با شما رفتیم پیش بابای مامانی که شش سال پیش از پیش ما رفتن چون حالت زیاد خوب نبود و هوا هم کمی سرد بود زیاد نموندیم و به اصرار دایی رفتیم قطعه هنرمندان و اونجا هم یادی از هنرمندان و بازیگران کردیم و برای شام هم رفتیم خونه...
5 فروردين 1392

دومین جلسه کلاس خلاقیت

امروز ساعت 11 خیلی خوشحال از خواب بیدار شدم و با شما مشغول انجام کارهای روزمره که یکدفعه یادم اومد ای دل غافل امروز کلاس داری و کلاست 11:30 شروع میشه تند تند هم خودم هم شما رو حاضر کردم رفتیم .جلسه پیش هم به خاطر اینکه تب داشتی نبرده بودمت اگر این بار هم نمیرفتی خیلی از بچه های دیگه عقب میموندی با تاخیر یک ربع رسیدیم امروز فوت کردن رو یاد گرفتی خاله المیرا شمع اورد و به همه گفت فوت کنن البته شما بیشتر (ها) کردی بعد به همه کمی آرد داد تا آرد رو فوت کنن و بعد هم مامانا فرفره درست کردن و دادن به شما نی نی ها تا فوت کنین تا بچرخه و یه لیوان با نی دادن که با نی توی آب فوت کنین . شما هنوز خیلی نی نی هستی و خوب نتونستی فوت کنی قبلا عمه حمیده فوت ک...
5 فروردين 1392

پاسخ به یک مسابقه

چند روز پیش مامانی آرمیتا عسلی و مامانی بنیتا جون و مامانی آیسان جون ما رو دعوت به یک مسابقه کردن و موضوع مسابقه نوشتن دلیلمون برای ایجاد این وبلاگ بود و حالا ما پاسخ این مامانی های گل رو میدیم و سه تا از دوستهای گلمون رو هم دعوت به این مسابقه میکنیم. نحوه آشنایی من با این وبلاگ اینجوری بود که دوران بارداری تو گوگل سرچ کردم عسل برای مادر باردار خوبه یا نه؟ بعد وبلاگ دختری باز شد به نام عسل دیدم چه قدر خوب میشه برای نی نی هامون وبلاگ درست کنیم من پیشنهاد طراحی این وبلاگ رو قبل به دنیا اومدن روشا به بابایی روشا داه بودم ولی بابایی وقت نمیکرد تا یک ماه بعد از بدنیا اومدن روشا که تو ایام عید بود و بابای روشا به همراه عمه مهناز ت...
5 فروردين 1392

دیگه تنها شدیم روشا رفت توی...

11 ماه بود که یه فرشته کوچولو مهمون اتاق مامانی و باباییش بود بیچاره بابایی که چه سختی ها نکشید،  یه زمانی پایین تخت میخوابید بنده خدا جا نمیشد مجبور بود پاهاشو تا صبح جم کنه بخوابه بعدش روشا خانوم اجازه داد بابا هم بیاد روی تخت بخوابه البته فقط سرش رو بالش جا میشد بقیه بدنش بازم پایین تخت بود دیگه از ماه یازدهم تصمیم گرفتیم ما بریم مهمون روشا خانوم توی اتاقش باشیم چند روز اول انگشت به دهن و با ناله میومدی و سرتو میزاشتی روی تختمون که یعنی اینجا بخوابیم و اصلای توی اتاق خودت نمیخوابیدی بابایی هم میگفت باهاش برو توی اتاق هر موقع خوابید بیارش ولی بازم راضی نمیشدی بهونه میگرفتی تا بابا هم بیاد وقتی باز سه تایی میشدیم میخوابیدی ولی بعد از ...
5 فروردين 1392

سومین جلسه کلاس خلاقیت

ا مروز سومین جلسه کلاست بود و کار امروزتون این بود که کمی بازی کردین و کمی بپر بپر و بعدش داخل کارگاه خاله المیرا کمی ماکارونی و کمی لوبیا با دو تا لیوان به هرکدومتون داد تا لوبیا ها رو توی یه ظرف و ماکارونی ها رو توی ظرف دیگه جدا کنید ولی شما بیشتر میخوردیش تا جدا کنی بعدش مامانا لیوان ها رو با چسب به هم وصل کردن تا مثل جغجغه صدا بده و خاله المیرا براتون کمی رنگ انگشتی اورد تا روی لیواناتون اثر هنری بکشید و بازم طبق معمول شما رنگها رو میخوردی و به لباس بقیه و خودت میمالیدی ولی خوبیش این بود که رنگش راحت شسته میشد و گرنه من لیوانت که روش با زور کمی نقاشی کردی رو برای یادگاری اوردمش ببینم تا کی حوصلم میگیره نگهش دارم . م شغول جدا...
5 فروردين 1392

مقدمات جشن قدم

خوب مامانی بعد از جشن دندونی و جشن یلدا و جشن تولدت و ولنتاین میرسیم به جشن قدمت که به یمن برداشتن اولین قدمهای کوچولوت برات گرفتیم بعد از جشن دندونیت همزمان با کارهای تولدت شروع کردم به جشن قدمت ، نمیدونستم قبل از تولدت راه میوفتی یا بعد از تولدت برای همین همه کارهای جشن قدمت رو کرده بودم که شما در 9 ماه و 26 روزگی در منزل بابا جون اولین قدمهات رو برداشتی ولی از اون روز هر هفته ایی که خواستم برات جشن بگیرم یه اتفاقی افتاد چند هفته که تو ایام شهادتهای ماه صفر بودیم و بعد از اون به شب یلدا و کارهای شب یلدات خورد و دیگه نزدیک تولدت شد و انقدر برای تولدت سرم شلوغ بود که دیگه اصلا وقت نداشتم . هفته بعد از تولدت هم مهمونی دعوت شدیم و بالاخره پنج...
5 فروردين 1392

پنجمین جلسه کلاس خلاقیت

امروز پنجمین جلسه کلاس خلاقیتت بود که مثل همیشه شعر و قصه و خوردنی و بازی بود به علاه اینکه خاله المیرا به هر کدمتون یدونه کاغذ داد که روش چسب ریخته بود و بعد مقداری رنگ پودری که روش با دستتون نقاشی بکشید و طبق معمول شما از دست زدن به رنگ و چسب ممانعت میکردی . یه خورده به زور دستتو مالیدم به چسب و رنگ که با کلی گریه بردم شستم البته بیشتر بچه ها هم بدشون میومد دست بزنن خاله المیرا میگفت این کار رو تو خونه با پودر ژله و عسل بکنید تا وسواسشون از بین بره و به منم گفت برات رنگ انگشتی بخرم که اگر هم تو دهنت کردی مشکلی نداشته باشه تا این وسواست کم بشه. امروز خیلی گریه میکردی و همش بغلم بودی نمیدونم چرا ؟ حتی از سرسره که سری های قبل خوشت...
5 فروردين 1392