ششمین سالگرد باباجون روشا
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود . عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...! روشا جونی دیروز اولین بار بود با شما رفتیم پیش بابای مامانی که شش سال پیش از پیش ما رفتن چون حالت زیاد خوب نبود و هوا هم کمی سرد بود زیاد نموندیم و به اصرار دایی رفتیم قطعه هنرمندان و اونجا هم یادی از هنرمندان و بازیگران کردیم و برای شام هم رفتیم خونه...
نویسنده :
آتنا مامانیه روشا یدونه
10:40






