روشا یدونهروشا یدونه، تا این لحظه 6 سال و 10 ماه و 11 روز سن دارد

روشا هديه ای از سوی خدا

تولد هر انسان لبخندی از خداست و

تو

زیباترین لبخند خدایی 

 

 

 

4سال و 7- 4سال و 8 - 4سال و 9 ماهگی یدونه

از ترس گربه قیافت این شکلی شده.   دلفیناریوم برج میلاد با ترنم و تبسم و نگارجون و پارسا جون 55ماهگی دریاچه شورمست با سهند جون ساحل محمود آباد تولد دوست مامان هاجر جون . وقتی برگشتیم میخواستی برای بابا تعریف کنی  که کجا رفته بودیم گفتی بابا نمیدونم دوست مامان هاوج بود هارج بود نمیدونم چی بود رفته بودیم اونجا. با آروشا جون تعارف و رودربایسی برای رقصیدن هیراد ، روشا جونم،آروشا ، هانا، عرفان نهمین سالگرد ازدواج مامان و بابا تا زمانی که بابا بیاد یه جای خونه یه ژست میگرفتی تا ازت عکس بندازم . طالقان ...
3 آبان 1395

4 سال و 3 ماهگی - 4 سال و 4ماهگی - 4 سال و 5 ماهگی -4سال و 6ماهگی

سلام  به یدونه دخترم   این روزها ، روزهای پر کاری رو میگذرونم خوشحالم که که بیشتر وقتم صرف زندگی واقعیمون میشه  ، صرف خود واقعی ات  و روزهای آخر شیرین زبونی های کودکیت.  ولی  هرگز  از ثبت خاطراتت توی دنیای مجازیمون غافل نیستم هر چند دیر و کم . هر از گاهی به وبلاگت سر میزنم و  عکسها و خاطراتت رو مرور میکنم و  دلم پر میکشه برای اون روزها  و شب که بابا اومد مشینیم و یاد اون موقع ها میکنیم که روشا یادته نی نی بودی به پرتقال میگفتی پورتا پورتا  به نقاشی میگفتی ننکاشی  به همه خوراکی ها میگفتی مینا مینا و ... و بعد کلی از بودنت ذوق میکنیم و بوس بارونت میکنیم و بعدش با ...
29 تير 1395

48 ماهگی - تولد چهار سالگی - 4 سال و 1 ماهگی - 4 سال و 2 ماهگی

سلام به روشا جونم حسابی از ثبت خاطراتت عقب افتادم  مدتی درگیر تغییر دکوراسیون خونمون بودیم ، تولد نیکا جون و پارسا جون رو داشتیم که کارهای تزییناتشون رو تا یه حدودی من انجام دادم و تولد یدونه خودم که امسال به خاطر اینهمه شلوغی نتونستم تولد خوبی برات بگیرم ولی با همون تولد خودمونی و کوچیک هم کلی سورپرایز شدی و خوشحال بودی . کنسرت کلاس موسیقیت هم که کلی درگیرش بودیم 15 اسفند برگزار شد .بعد از اون ، مشغله های قبل از سال جدید و کلی کار خونه و خرید که همگی باعث شدن از آپ کردن وبلاگت جا بمونم .  دی ماه  توی مهدتون جشن پوشاک زمستانه برگزار شد و از ما خواسته بودن که لباسهای بافتنی بچگیتون رو برای نمایشگاه و جشن بیا...
14 فروردين 1395

46 ماهگی - 47 ماهگی

46 ماهگی کلاس موسیقی ، در حال تمرین با سحر جون 47 ماهگی وقتی حوصله عکاسی نداشته باشی جشن آرزوها در مهد کودک فودلند اولین برف زمستانی 94 یک شب تصمیم گرفتیم با بابا بریم هرجایی که قبل از بدنیا اومدن شما رفتیم یا ازشون خاطره داریم پیشنهاد اول من تالار عروسیمون بود که بابا خیلی موافق نبود  و میگفت الان زوده  و بذاریم کمی بزرگتر بشی  ولی  با اصرار من  رفتیم داخل و گفتیم میخواهیم تالار عروسیمون رو دخترمون ببینه . کمی تغییر کرده بود ولی باز میشد  خاطره اون شب خوب رو زنده کنیم  وچند تا عکس  ...
19 دی 1394

45 ماهگی دلبر و جانان من

سلام به روشا  یدونه خودم کلی اتفاقات خوب و بد توی این ماه داشتیم و من فقط اونهایی که عکس ازشون دارم رو برات میذارم  کلی کارهای شیرین و جالب  میکنی که فقط کم مونده دو تا شاخ رو سرمون سبز بشه ولی الان هرچی فکر میکنم از کارها و حرفات چیزی توی ذهنم نیست که برات بنویسم ولی همین اندازه برات میگم که ما شاالله خیلی خیلی باهوش هستی و به سرعت همه چیز رو یاد میگیری و خیلی خوب گوش میدی و به موقع تحویلمون میدی به قول بابا مثل یه  voice recorder عمل میکنی باید خیلی مراقب حرفها و رفتارمون باشیم با گوش کردن دوبار آهنگهای توی گوشیم کامل از حفظ میشی وقتی درست و کامل میخونیشون همه تعجب میکنن  یک شعر به زبون عربیه که وقتی خوندیش با...
17 آبان 1394

44 ماهگی دختر نازمون

  پارک فدک و بعد رستوران ترمه با عمه و عمو زنگ تفریح کلاس موسیقی با دوست جونیا رستوران دوتایی با مامان تولد النا جون یدونه مامان ، فودلند با عمه مینا  و عروسی دختر خاله مامان و پارک گردی  با دایی ها و مامان جون و یه عالمه جشن های شاد توی مهدکودک و سالگرد مامان جون  از اتفاقات مهم این ماهت بود . فکر میکنم همه چیز روگفتم امیدوارم چیزی رو فراموش نکرده با شم. ...
14 مهر 1394

چهل و دوماهگی و چهل و سه ماهگی یکی یدونه

سلام به یدونه خودم عزیز مامان دو ماهه از ثبت روزهای قشنگ کودکیت توی وبلاگت  عقب افتادم  ولی سعی میکنم تمام ذهنم رو جمع کنم تا چیزی از قلم نیوفته   دیگه خیلی خوب و واضح حرف میزنی به غیراز لبخند که هنوز میگی لخبند و تقدیم که تقمیم روز به روز خانومتر و مودبتر و شیرینتر میشی دیگه وقتی چیزی رو میخوای و منطقی باهات صحبت میکنم با چشمای گرد شده و یه علامت سوال بزرگ بالای سرت نگاهم نمیکنی  از خرداد امسال بدون وقفه رفتی مهد کودک به غیر از دوباری که مریض شدی و نرفتی مابقی روزها با میل و رضایت میری و کلی دوست پیدا کردی ظهر که میام دنبالت از همون حیاط مهد شروع میکنی مثل بلبل از اتفاقات تعریف کردن همه مامانها کیف می...
30 شهريور 1394

41 ماهگی یکی یدونمون

عزیز مامان ،برای تمام روزهای هفتمون برای خودم و شما کلی برنامه ریختم و حسابی سرمون گرمه و کمتر فرصت میکنم به وبلاگت سر بزنم و پستهای وبلاگت رو کمی با تاخیر آپ میکنم. هر روز بعد از مهدت باید چند دقیقه بریم کنار این ببعیا و چوپان دروغگو  و شما یه ژشت بگیری و دستور عکاسی بدی. یک روز خوب و یک هوای عالی و یک صبحانه دلچسب با عمو اینا.   بعد از کلی تحقیق در مورد کلاس باله ، اسپین رو که چند تا شعبه  داره و همه ازش تعریف میکنن رو انتخاب کردم و با ساناز دوستم شما و نفس رو ثبت نام کردیم نیم ساعت از اولین جلسه رو  هردوتون خیلی خوب رفتید ولی بعد از اینکه مربی بی اخلاق و بی تجربه اش سر یکی ...
19 تير 1394