تولد هر انسان لبخندی از خداست و

تو

زیباترین لبخند خدایی 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 ارديبهشت 1395 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 مرداد 1395 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

سلام  به یدونه دخترم  

این روزها ، روزهای پر کاری رو میگذرونم خوشحالم که که بیشتر وقتم صرف زندگی واقعیمون میشه  ، صرف خود واقعی ات  و روزهای آخر شیرین زبونی های کودکیت.

 ولی  هرگز  از ثبت خاطراتت توی دنیای مجازیمون غافل نیستم هر چند دیر و کم . هر از گاهی به وبلاگت سر میزنم و  عکسها و خاطراتت رو مرور میکنم و  دلم پر میکشه برای اون روزها  و شب که بابا اومد مشینیم و یاد اون موقع ها میکنیم که روشا یادته نی نی بودی به پرتقال میگفتی پورتا پورتا  به نقاشی میگفتی ننکاشی  به همه خوراکی ها میگفتی مینا مینا و ... و بعد کلی از بودنت ذوق میکنیم و بوس بارونت میکنیم و بعدش با هم میگیم آخیییی دیدی چه زود گذشت ، چه زود بزرگ شد ( البته یه وقتهایی به بغض من و جاری شدن چند قطره اشک که نمیدونم از خوشحالیه یا دلتنگی ختم میشه) 

4 سال و 3 ماهگی

 

حرم شاه عبدالعظیم

پارک گردی مامان و دختری

سرماخوردگی ، دکتر و انتظار در مطب دکتر

گاوداری باباجون

روز معلم با خاله پریسا

خاله پریسا و سارینا جون

روشا خانوم ،خودشون دراز کشیدن روی زمین و درخواست عکس دادن .

ژست گرفتن به روش روشایی

پارک با دوستهای بابا

خونه دوست مامان ، روشا و سامیار تپلی

4سال و 4 ماهگی

تولد 3 سالگی نایریکا جون

فیروز کوه

پارک با دوستهای مامان و بچه های گلشون . هیراد و آروشا و عرفان

رستوران با ترنم و تبسم و پارسا

نمایش عمو نوروز و ننه سرما

کارگاه بازی و خلاقیت

4 سال و 5 ماهگی

اولین تجربه آرایشگاه .

  موهات رو تا الان کوتاه کرده بودم ولی یا خودم کوتاه میکردم یا اطرافیان

افطاری خونه دوست بابا با یه عالمه وورجک شیطون

گندم ، النا، ترنم ،تبسم ،امیر علی ،پارسا

تولد لیانا جوون-سرزمین عجایب

روشا و نفس

روشا و السا

 

 

4سال و 6 ماهگی

پارک با دوستهای مامان

روشا و آروشا

روشا ، آروشا و هیراد برادر آروشا

فرحزاد با دوست بابا

ترنم ،تبسم ،روشا و موفقیت مامانها برای یکجا نشوندن وورجکهای شیطون

یه خواب شیرین تابستونی

تلاش جدید روشا برای با حجاب کردن پلنگ صورتی

سفر شمال با دوستهای بابا

بندر انزلی

ترنم ،تبسم،النا،روشا

این اولین باری نبود که دریا رو میدیدی ولی اولین تجربه شن بازی و آب بازیت بود.

تا به حال دخترک وسواسی من از این کار بدش میومد اینبار وقتی دید دوستاش از این کار لذت میبرن راضی شد .

عاشق همه  این عکسهاتم .

آبشار و جنگل ویسادار

و یه عکس دسته جمعی که باید در تاریخ ثبت بشه.  برای اینکه بالاخره تلاش من برای جمع کردن همتون توی عکس به ثمر رسید .

روشا،آرمین،امیرعلی،تبسم،النا،ترنم،پارسا

تولد نفس جوون- فودلند

روشا ،لیانا،نفس

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 تير 1395 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

سلام به روشا جونم

حسابی از ثبت خاطراتت عقب افتادم  مدتی درگیر تغییر دکوراسیون خونمون بودیم ، تولد نیکا جون و پارسا جون رو داشتیم که کارهای تزییناتشون رو تا یه حدودی من انجام دادم و تولد یدونه خودم که امسال به خاطر اینهمه شلوغی نتونستم تولد خوبی برات بگیرم ولی با همون تولد خودمونی و کوچیک هم کلی سورپرایز شدی و خوشحال بودی . کنسرت کلاس موسیقیت هم که کلی درگیرش بودیم 15 اسفند برگزار شد .بعد از اون ، مشغله های قبل از سال جدید و کلی کار خونه و خرید که همگی باعث شدن از آپ کردن وبلاگت جا بمونم . 

دی ماه  توی مهدتون جشن پوشاک زمستانه برگزار شد و از ما خواسته بودن که لباسهای بافتنی بچگیتون رو برای نمایشگاه و جشن بیاریم بعد از جشن با زحمت تونستم دوباره لباسهات رو برگردونم سرجاشون چون همشون رو  تن عروسکات کرده بودی و با چه دقتی برای هر عروسکت لباس  سایزش رو تنش میکردی .

جشن زمستانه مهد کودک

آذر - تولد نیکا جون (دختر عمه روشا) با تم خرگوش صورتی ،بنفش

بهمن - تولد پارسا جون (پسر دوست بابا) با تم بن تن

میز شام که  روز قبل تولد با هم رفتیم خونشون ، با وجود شما چهار تا وروجک با اعمال شاغه غذاها رو درست کردیم. 

25 بهمن - ولنتاین که همه میگن مناسبتی نیست که به ما  ایرانیها ربطی داشته باشه ولی ما به هر بهونه ای دنبال جشن گرفتن و کیک خوردن هستیم و کاری به  ایرانی بودن یا غیر ایرانی بودنش هم نداریم.

بهمن ماه . امسال توی مهدتون کلی مراسم و جشن  و نمایش برای آشنایی با سنت و رسم و رسوم  نوروز داشتید که از قبلش یکسری وسایلش رو خودتون درست کردید مثل سبزه، تخم مرغ رنگی و...

دی ماه -  جشن درختکاری توسط موسسه دانان در مهد کودک . نهال کوچیکی هم به خودتون دادن که بیارید خونه بکارید. 

اینم نهالهای اهدایی موسسه دانان

اسفند ماه - جشن نوروز در مهد کودک با حضور پدر و مادرها . که برای روز جشن چند تا شعر فارسی و انگلیسی و نمایش و حرکات ژیمیناستیک و ... داشتید و آخر سر هم هدیه گرفتید و تخم مرغ هایی که خودتون رنگ کردید رو بهتون دادن .

وسط شعر خودندن شما داشتی من رو به رها معرفی میکردی .

هدیه هاتون که توش  خوراکی و تخم مرغ رنگی که خود ت درستش کرده بودی و قمقمه و کآرت پستالی که خاله پریسا درست کرده بود و براتون توش شعر نوشته بود .

اسفند - جشن آشنایی با سفره هفت سین  که از طرف موسسه دانان براتون توی مهد برگزار شده بود .

درست کردن شیرینی توسط خود بچه ها

بهتون آموزش دادن که ماهی قرمز برای سفره هفت سین نیست  و اصلا کار درستی نیست که هرساله کلی ماهی قرمز  توی خونه ها از بین میرن.

توی حوض براتون ماهی پلاستیکی گذاشته بودن و شما با قلاب ماهی رو که گرفتید برای خودتون برمیداشتید . 

آموزش نحوه درست شدن سبزه سفره هفت سین .

از بچه ها خواستن  داوطلبانه هر کس  میخواد با سبزه برقصه و شما دوبار رفتی با سبزه رقصیدی.

آموزش پخت سمنو 

هدیه هایی که توسط موسسه بهتون داده شد . بذر چند گیاه و سمنو و ماهی پلاستیکی 

پذیرایی آخر مراسم با دوست صمیمیت رها جون

نمایش عمو نوروز و ننه سرما در مهد کودک

مراسم شب چهارشنبه سوری در مهد کودک

تولد چهار ساگلی روشا یدونم خیلی خودمونی خونه مامان جون.

15 اسفند- اولین کنسرت کلاس موسیقی 

فرزاد جون و سحر جون مربیتون . خاله پریسا هم کمک مربیتون هستن که روز کنسرت نبودن 

از پایین سمت راست : لیانا، سارا، نیکی، روشا جونم، کیاوش

از بالا سمت راست: آوا، جانیار،سروش، امیر رضا، نفس ، بنایا هم توی گروهتون هست که دیر اومد و توی عکس دست جمعیتون نبود.

بچه ها باید یکساعت زودتر میرفتن که آخرین تمیرنشون رو هم انجام بدن .

به قدری برای این کنسرتت هیجان و استرس داشتم که شب قبلش خوابم نمیبرد و توی سالن لحظه شماری میکردم که هنرنماییت رو ببینم  زمانی که وارد سن شدی از ذوق بغض کرده بودم به زور جلوی سرازیر شدن اشکم رو گرفتم . من مسئول عکس بودم یا به قول خودت محصول عکس . 

بعد از کنسرت رفتیم رستوران تا سه تایی یه جشن کوچولو بگیریم ولی پایان جشنمون خیلی خوب نبود چون حالت بد شد و همون شب بردمت دکتر .

نوروز 1395 - سال میمون - رنگ سال آبی و صورتی

 رنگ سفره هفت سین امسالمون رو به خاطر همین آبی و صورتی کردم .

5 فروردین تولد مهدی خونه عمه مینا

سرزمین عجایب در ایام عید

از زمانی که داشتیم میرفتیم اصرار داشتی که من میخوام روی صورتم نقاشی بکشم خودت طرحی که قرار بود روی صورتت بکشن رو انتخاب کردی و خیلی خانوم نشستی تا کارشون تموم بشه ولی فقط در حد یه عکس انداختن طاقت اوردی از همونجا شروع کردی که صورتم میخاره ،گریه کردی و تمام صورتت رنگش با هم قاطی شد برای همین زود اومدیم خونه و شستیم .

سفر نوروزی  با مامان جونینا و خاله ها و دایی مامان به ساوه 

آ

روز مادر- تجریش رستوران اردک آبی و امام زاده صالح


نوشته شده در تاريخ شنبه 14 فروردين 1395 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

46 ماهگی

کلاس موسیقی ، در حال تمرین با سحر جون

47 ماهگی

وقتی حوصله عکاسی نداشته باشی

جشن آرزوها در مهد کودک

فودلند

اولین برف زمستانی 94

یک شب تصمیم گرفتیم با بابا بریم هرجایی که قبل از بدنیا اومدن شما رفتیم یا ازشون خاطره داریم پیشنهاد اول من تالار عروسیمون بود که بابا خیلی موافق نبود  و میگفت الان زوده  و بذاریم کمی بزرگتر بشی  ولی  با اصرار من  رفتیم داخل و گفتیم میخواهیم تالار عروسیمون رو دخترمون ببینه . کمی تغییر کرده بود ولی باز میشد  خاطره اون شب خوب رو زنده کنیم  وچند تا عکس  یادگاری بگیریم شما هم که انقدر فیلم عروسی رو دیده بودی که صحنه به صحنش رو حفظ بودی و همش میگفتی اینجا مامان نشسته بود اینجا بابا . عمه مینا اومد اینجا عکس رو داد به بابا .  بابا اینجا اینجوری میرقصید و ...  بعد از تالار عروسیمون  رفتیم جایی که  من و بابا با هم آشنا شدیم هر جایی رو که میرفتیم به تاریخش فکر میکردیم در حین مرور خاطرات و تاریخ ها بودیم متوجه شدیم امشب سالگرد عقدمون هم هست برامون این تقارن خیلی جالب بودکه شب عقدمون تصمیم به اینکار گرفتیم وبرای اینکه خوشیمون رو  تکمیل کنیم توی مسیر برگشت یه کیک گرفتیم و اومدیم خونه و طبق معمول همه مراسم توسط شما اجرا شد ، فوت کردن شمع  ، رقص چاقو ، بریدن کیک


نوشته شده در تاريخ شنبه 19 دی 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

سلام به روشا یدونه خودم

کلی اتفاقات خوب و بد توی این ماه داشتیم و من فقط اونهایی که عکس ازشون دارم رو برات میذارم  کلی کارهای شیرین و جالب  میکنی که فقط کم مونده دو تا شاخ رو سرمون سبز بشه ولی الان هرچی فکر میکنم از کارها و حرفات چیزی توی ذهنم نیست که برات بنویسم ولی همین اندازه برات میگم که ما شاالله خیلی خیلی باهوش هستی و به سرعت همه چیز رو یاد میگیری و خیلی خوب گوش میدی و به موقع تحویلمون میدی به قول بابا مثل یه  voice recorder عمل میکنی باید خیلی مراقب حرفها و رفتارمون باشیم با گوش کردن دوبار آهنگهای توی گوشیم کامل از حفظ میشی وقتی درست و کامل میخونیشون همه تعجب میکنن  یک شعر به زبون عربیه که وقتی خوندیش باورم نمیشد بتونی کلمات عربی رو تلفظ کنی اونم دقیقا با لهجه عربی و یک حدیث از امام صادق که رامبد جوان نقل میکنه (اگر انسانی انسانی را به خاطر گناهی سرزنش کند نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود) کامل این حدیث رو بلدی و در آخر هم مثل رامبد جوان میگی حیرت انگیزه  .

همچنان مهد رفتن با اشتیاق و کلاس موسیقی با ذوق و شوق و عشق دیدن فرزاد جون یا به قول خودت آقا کچله به قوت خودش باقیه . منم توی کلاس موسیقی با مامانهای دوستاتون کلی بهم خوش میگذره و اون یک ساعت و نیمی که شما توی کلاس هستید ما هم توی کافی شاپ آموزشگاه کلی کیف میکنیم .    

16 مهر روز جهانی کودک بود  توی مهد براتون ارکستر اوردن و جشن داشتید و در آخر هم با کلی خوراکی برگشتی خونه و منم در یه حرکت انطحاری با خانومهای دوستهای بابا تماس گرفتم و ترتیب یه جشن  رو توی فودلند براتون دادم و با زور و زحمت تونستم برای اون روز میز رزرو کنم  وقتی خیالم از رزرو راحت شد سریع رفتم برای همتون یه هدیه کوچولو خریدم . امیر علی و گندم کوچولو هم بودن ولی بیشتر شما سه تا دخترها توی عکس هستید جای النا جون و داداش کوچولوش و حورا جونم خیلی خالی بود که نتونستن بیان .

یه اتفاق جالب هم که برامون افتاد یکی از دوستهای قدیمی  وبلاگیمون که خیلی وقته  نمینویسه مامان مسیحا جونی شما رو شناخت و اومد پیشمون خیلی خوشحال شدم وقتی دیدمشون مسیحا جونی توی این مدت صاحب  خواهر کوچولوی نازهم شده بود  که پشت این عکست یه کوچولو معلومه.

برای اون روز فودلند نمایش عروسکی و نقاشی روی دست و صورت داشت .

آخر جشن و فسقلهایی که هنوز انرژی جیغ کشیدن داشتن 

آقایون پدرها  که خیلی تفریحشون کامل نشده بود ادامه مهمونی رو بردن خونه عمو محمد  

ودختر کوچولوهایی که مثل همیشه خاله بازی کردن جزء زیباترین تفریحاتشونه.

جشن مهرگان در مهد کودک

هدیه مامانی به مناسب این روز چند تا کتاب آموزشی که بیشتر اوقات کتابهات رو از خانه باهوش من میخرم که شما توی اتاق بازیش مشغول باشی و من با حوصله و دقت بهترین کتابها رو برات بخرم.

  

زنگ تفریح کلاس موسیقی ( نیکی ، امیررضا، ساینا، جانیار، سروش، روشا ، سارا)

یک روز در گاوداری بابا جون 

اول خیلی از گاوها  میترسیدی ولی کم کم رفتی نزدیک و بهشون غذا دادی بعد از گاوها هم با بابا به مرغ و خروسها و سگها ی بابا غذا دادی بعدش میگفتی مامان بریم یه حیوون دیگه ببینیم فکر میکردی اومدی باغ وحش. 

با کمک عمه های مهربون و زن عمو چهارمین نذری یدونه رو هم شب تاسوعا پختیم.


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 آبان 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 آبان 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

 

پارک فدک و بعد رستوران ترمه با عمه و عمو

زنگ تفریح کلاس موسیقی با دوست جونیا

رستوران دوتایی با مامان

تولد النا جون

یدونه مامان ، فودلند با عمه مینا  و عروسی دختر خاله مامان و پارک گردی با دایی ها و مامان جون و یه عالمه جشن های شاد توی مهدکودک و سالگرد مامان جون  از اتفاقات مهم این ماهت بود . فکر میکنم همه چیز روگفتم امیدوارم چیزی رو فراموش نکرده با شم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مهر 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

سلام به یدونه خودم

عزیز مامان دو ماهه از ثبت روزهای قشنگ کودکیت توی وبلاگت  عقب افتادم  ولی سعی میکنم تمام ذهنم رو جمع کنم تا چیزی از قلم نیوفته   دیگه خیلی خوب و واضح حرف میزنی به غیراز لبخند که هنوز میگی لخبند و تقدیم که تقمیم

روز به روز خانومتر و مودبتر و شیرینتر میشی دیگه وقتی چیزی رو میخوای و منطقی باهات صحبت میکنم با چشمای گرد شده و یه علامت سوال بزرگ بالای سرت نگاهم نمیکنی  از خرداد امسال بدون وقفه رفتی مهد کودک به غیر از دوباری که مریض شدی و نرفتی مابقی روزها با میل و رضایت میری و کلی دوست پیدا کردی ظهر که میام دنبالت از همون حیاط مهد شروع میکنی مثل بلبل از اتفاقات تعریف کردن همه مامانها کیف میکنن و میگن چه قدر خوب که میتونه انقدر راحت گزارش توی مهد رو بهتون بده و یه وقتهایی  مامانهایی که بچشون توی کلاس شما هستن  حال و اوضاع بچشون و  رفتار مربیا رو از شما میپرسن

کلاس موسیقی هم خیلی خوب داره پیش میره و ترم اولتون تموم شد و  از بین لیلا جون و فرزاد جون و بهاران جون که استادهای کلاستون هستن عاشق فرزاد جون هستی  به قدری باهاش احساس نزدیکی میکنی که بهش میگی آقا کچله با زور و زحمت  تونستیم راضیت کنیم که انقدر صمیمت هم خوب نیست همون بهش بگی فرزاد جون کافیه . اینروزها بدجور ذهنم درگیر پیدا کردن یه مرکز پیش دبستانی خوبه برای مهر سال آینده کلی  تحقیق کردم و مشاوره ولی هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیدم  چند تایی که به نظرم خوب بودن آزمون ورودی دارن که پیش نیازش یادگیری بعضی چیزهاست که کلاسهاشو رزرو کردم هر موقع ترمشون شروع بشه اطلاع میدن ولی تا اون موقع روزهامون به مهد رفتن و کلاس موسیقی رفتن و پارک و روزمرگی زندگی میگذره

دماوند -چشمه اعلاء

پارک با مامان جون و دایی ها

توی مهدتون برای تابستون جشن میوه داشتید و به ما گفته بودن یه میوه تابستونی رو تزیین کنید و بفرستید مهد منم فراموش کرده بودم و صبح روزی که میخواستی بری با عجله اینرو درست کردم

بادبادکی که بابا محمد زحمت درست کردنش رو کشید  برای  مراسم جشن بادبادک مهد کودک

 

 

هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا  که تبدیل به تولد شد چون هرچی میگفتم عروسی مامان و باباست میگفتی نه تولد منه

43 ماهگی

از سری عکسهای پارکهای دونفره

سرزمین عجایب دو نفره با بابا محمد

زنگ تفریح کلاس موسیقی با نفس جون و کیاوش و لیانا

بالاخره به آرزوت رسیدی که این لوحه خندوانه را تقمیم ( تقدیم ) کنی

یک روز در شرکت بابا محمد

هدیه های روز دختر که مامان برای شما خریده  چند تایی هم دفتر نقاشی و سی دی بابا محمد خرید که ازشون قبل از اینکه منهدمشون کنی عکسی ننداختم

این نقاشی روی پارچه هم حاصل کارگروهی کلاستونه که خورشیدش کار شماست


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهريور 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

عزیز مامان ،برای تمام روزهای هفتمون برای خودم و شما کلی برنامه ریختم و حسابی سرمون گرمه و کمتر فرصت میکنم به وبلاگت سر بزنم و پستهای وبلاگت رو کمی با تاخیر آپ میکنم.

هر روز بعد از مهدت باید چند دقیقه بریم کنار این ببعیا و چوپان دروغگو  و شما یه ژشت بگیری و دستور عکاسی بدی.

یک روز خوب و یک هوای عالی و یک صبحانه دلچسب با عمو اینا.

 

بعد از کلی تحقیق در مورد کلاس باله ، اسپین رو که چند تا شعبه  داره و همه ازش تعریف میکنن رو انتخاب کردم و با ساناز دوستم شما و نفس رو ثبت نام کردیم نیم ساعت از اولین جلسه رو  هردوتون خیلی خوب رفتید ولی بعد از اینکه مربی بی اخلاق و بی تجربه اش سر یکی از بچه ها داد کشید هردوتون ترسیدید  و دیگه به هیچ وجه راضی نشدید برید سرکلاس سه جلسه دیگه هم به اجبار بردمت ولی برای پنج دقیقه هم داخل کلاس نموندی   من و ساناز هم بیخیال این همه هزینه ایی که براتون کرده بودیم شدیم و دیگه نبریدمتون که هم کمی بزرگتر بشید و هم یه مدرسه باله خیلی خوب براتون پیدا کنیم.

 

بعد از هر جلسه از کلاس بالتون میبردیمتون تفریح  و کلی خوراکی براتون میخردیم و باهاتون صحبت میکردیم که جلسه بعد رو برید سرکلاس هردوتاتون هم موافقت میکردید ولی جلسه بعد همون آش بود و همون کاسه.

 

 

پل طبیعت

رستوران خونه

جاده کن

 

آخرین  و بدترین اتفاقی که توی این ماه برات افتاد شش روز بستری شدنت توی بیمارستان به خاطر عفونت ریه بود . روزهای بدی رو هر سه تاییمون گذروندیم بعد از ترخیص از بیمارستان  ادامه درمانت رو هم توی خونه انجام دادیم والان خدا روشکر رو بهبود هستی.

 

 

اسکوتر و هلیکوپتر و مابقی عروسکها رو توی این مدت که من و شما بیمارستان بودیم بابا برات خریده بود و توی جاهای مختلف اتاقت مخفیشون کرده بود وقتی برگشتی خونه  دونه  به دونه کشفشون میکردی و ذوق میکردی.

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 19 تير 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

چند روز پیش بالاخره موفق شدیم پروژه مهد کودک رفتنت رو دوباره شروع کنیم از اسفند ماه هر کاری کردم نرفتی مهد ولی الان چند روزه خدا رو شکر داری میری .

چند تا از جمله هایی که این چند وقته گفتی و یادم هست : رفتیم با هم میوه بخریم و طبق معمول که توی سبد خریدمون باید حتما گوجه گیلاسی باشه گفتم روشا این همه گوجه میخوای چی کار ؟! گفتی میخوام بذارم زیتون پرورده بشه.

عاشق برنامه خندوانه هستی و ثانیه به ثانیه برنامشون رو حفظی.  جدیدا وقتی میری دستشویی به تقلید از رامبد جوان توی دستشویی داد میزنی با افتخار از مامان دعوت میکنم منو بشوره.خجالت ممنون که افتخار میدی بشورمت.

وقتی خانوم دستور میدن بریم پارک اونم ساعت 12 ظهر . به اندازه کل عمرمون ویتامین دی ذخیره کردیم.
 

 شما و نفس یا به قول خودش نفس جون رو موسیقی پارس ثبت نام کردیم و به امید خدا شروع ترمتون از ابتدای تیرماهه.

 

یه روز با گروه مادران نمونه قرار گذاشتیم و رفتیم باغ فدک بعد از کلی بازی بابا اومد دنبالمون و دوباره با بابا رفتیم یه پارک دیگه.

یه رو جمعه با عمه حمیده رفتیم سرمین عجایب و ناهار رو سه تایی با هم خوردیم و کلی خوش گذروندیم و طبق معمول که دست خالی از سرمین عجایب بر نمیگردیم این جایزه که دستت هست  رو هم بردی و همون روز سوراخش کردی و اونم  رفت پیش بقیه اسباب بازیهای تعمیراتیت.

در ادامه  پارک گردی و خوش گذرونیهای سه تایی سه شنبه هامون یه روز رفتیم پارک ژوراسیک

یه دایناسور تازه از تخم دراومده

ایشون هم آقا یا خانوم دایناسور هستن که یادگاری از پارک برات خریدیم

چند وقتی بود که از این عروسکها میخواستی که پوشک دارن و شیر میخوردن منم برای  اینکه چند روز بود دیگه انگشتت رو نمیخوردی برات خریدم ولی مدت ترکت فقط یه هفته بود و دوباره شروع کردی انگشت خوردن و گردن این عروسک رو هم شکوندی ،و فعلا ایشون هم رفتن برای تعمیر.

باغ راه فدک

چند روز تعطیلات چند هفته پیش رو سه تایی رفتیم اصفهان و شیراز ، مسافرت خیلی کوتاهی بود ولی خیلی خیلی خوش گذشت.

باغ ارم شیراز

اسم عروسکت رو هم خودت عالیس گذاشتی و توی این سفر عالیس هم همراهمون بود.

پاسارگاد

تخت جمشید

به قدری شیطون شدی که به سختی میتونستم یه عکس خوب ازت بگیرم به شرطی راضی به عکس انداختن میشدی که هرجور دلت میخواد لباست رو بپوشی یعنی نه بند شلوارت رو ببندی نه کفش بپوشی ، کلاهت رو هم که هر دفعه یه مدل بهش میدی .

حافظیه

من و شما برای اولین بار بود که شیراز میرفتیم از همه جاهای دیدنی شیراز ، توی حافظیه حس عجیبی داشتم برام یه مکان تاریخی و دیدنی و زیارتی و تفریحی مثل بقیه جاها نبود خیلی خیلی دوست داشتم .

دروازه قران شیراز

مقبره خواجوی کرمانی

آرامگاه سعدی

یه شب شام رو رفتیم شاندیز شیراز که خیلی خیلی عالی بود به خصوص که موزیک زنده برای قر دادن دختریمون داشت

ناهار روز برگشتمون از شیراز رو رفتیم رستوران هفت خان که کلی معطل شدیم برای خالی شدن میز ولی ارزشش رو داشت چون هم غذای خیلی خوبی داشت هم اجرای زنده موزیک که روشامون با رقص و لذت غذاشو بخوره.

 سی و سه پل

 

 چهلستون

  

  

مسجد شیخ لطف الله

  

میدان نقش جهان

بوستان باغ ایرانی

 

یک روز جمعه میزبان بهترین دوستم منا جون و خواهر زاده گلش ملینا جون بودیم

یه شب با عمه ها رفتیم کاخ صاحبقرانیه

باغ وحش

 

ببر بنگال

 

شیرهای بنده خدا که بیشتر شبیه موش شیر نما بودن

گوزن

توی خیابون یه گربه میبینی از ترس دور از جونت میخوای سکته کنی ولی از این حیوونها اصلا نمیترسیدی چون بیچاره ها انقدر بدون غذا موندن و جاشون کوچیکه از ابهت افتادن

هیچ موقع از بچگی یاد ندارم از این خوراکی بد قیافه بد مزه خورده باشم اینبار هم بابا برات خرید.


نوشته شده در تاريخ شنبه 16 خرداد 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

 39 ماهگیت مبارک یدونه مامان محبت

یه شب  در ادامه عید دیدنیمون رفتیم خونه  ترمبم(ترنم) و تبسم و بعد همگی با هم رفتیم رستوران.

توی این ماه یه مهمونی با  دوستهای بابا داشتیم به مناسبت آمدن  آرمین کوچولو به جمعمون.

یه روز خوب با دوستت النا . بدجور با لباس پوشیدن و بستن مو و انتخاب لباست باهات کلنجار میرم موقع بیرون رفتن هر کاری میکنم موهات رو که به هیج وجه نمیبندی و با هیچ تل و سنجاق و کش سری هم راضی نمیشی لباس رو هم که تا اونجا که  بشه دوست دارم هم نظر خودت هم باشه هم نظر من ولی آخر سر یه تیپ شنبه یکشنبه میزنی و میای بیرون.خندونک

برنامه هر سه شنبه مون پارک و تفریح و گردشه

غذای مورد علاقت برعکس همه بچه ها که پیتزا دوست دارن همبرگر یا به قول خودت همبرگر سسی

این شمعدونی هم هدیه بابا به مامان بود به مناسب سالگرد ازدواج (قمری) مامان و بابا

صبحانه ویژه به مناسب روز پدر

هدیه بابا رو که از طرف شما خریده بودم دادم که خودت کادوش کنی فقط روبانش کار من بود. کلی ذوق داشتی که بابا بیاد کادوش رو بدی از صبح میگفتی پس بابا کی میاد کادوشو بدم بگم زور پدرت مبارک

به محض اینکه بابا اومد رفتی روی پله ها و گفتی بابا زور پدرت مبارک و اومدی شمع رو فوت کردی و خودت کادوشو باز کردی.

همه میپندارند، که عکس پدرم را، به دیوار خانه ام آویخته ام

اما نمیدانند که دیوار خانه ام را به عکس پدرم تکیه داده ام...

روز پدر هم بعد از کلی درگیری سر لباس پوشیدنت یه تیپ به سلیقه خودت زدی و رفتیم درکه کوه نوردی و ناهار رو همونجا خوردیم و بعدش برای شام رفتیم خونه بابا جون

رقاص کوچولوی من ، بهش میگم ژست بگیر قر میده.

فکر نمیکردم  کنسرتی که یکی دو ماه پیش رفتیم  تاثیر بزاره و تا به این حد به خلاقیت برسی که با بطری آب معدنی و نی ویولن بنوازی.خجالت

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

بالاخره بعد از کلی تاخیر اومدم تا عکسهای سی و هشت ماهگیت که نصفش زمستانی و نصفش بهاری بود رو بزارم .

امسال سر بز بودن و گوسفند بودن سال بین علما اختلاف بود ولی ما بنا رو بر گوسفند بودن سال گذاشتیم و کمی تزیینات گوسفندی  توی هفت سینمون انجام دادیم خندونک ساعت تحویل سال 2 و 15 دقیقه و 10 ثانیه روز شنبه بود که ما طبق معمول تا آخرین لحظه بدو بدو میکردیم که من همیشه این هیجان و بدو بدو هاش رو به روزهای بعدش ترجیح میدم  شما هم که تا یک ساعت بعد از تحویل سال بیدار و سرحال بودی.  کلی کار نا تموم مونده بود که فرصت نکردیم شام بخوریم و تازه بعد از سال تحویل شما و بابایی شام خوردید .

طبق روال هر سال سه تایی دور سفره نشستیم و بابا قران خوند و برامون دعا کرد و از لای قران بهمون عیدی داد و عیدی دادن نقدی همانا و جیغ و گریه های شما ساعت دو نصفه شب همانا که من پول نمیخوام مگه عیدی پول میشه  . شانس اوردیم که بابا از قبل فکرش رو کرده بود و برات عیدی غیر نقدی هم خریده بود که وقتی بهت داد کلی خوشحال شدی و تازه عید شما از اون لحظه شروع شد و بعد هم شما  عیدی مامان رو اوردی که یه دستبند خوشگل بود که با بابا دوتایی خریده بودین .

 دی وی دی پلیر یا به قول خودت لبت تاب و کامبِخر ، عیدی امسال یدونمون

 روز اول هم خونه مامان جون و بابا جون بودیم و روز دوم هم خونه خونه دایی مامان بودیم که ازشون چند تا لباس خوشگل عیدی گرفتی  و کلی هم از خجالت شکلات و شیرینی هاشون دراومدی و آخرسر هم یه سرشماری کردی که احیانا شکلاتی از قلم نیوفتاده باشه . از سوم تا هفتم عید هم با عموها و عمه ثریا رفتیم شمال و بعد از برگشتمون ادامه دید و بازدید ها رو انجام دادیم که همچنان ادامه داره .

 

توی شمال روز پنجم عید تولد مهدی بود که همونجا یه تولد کوچولو براش گرفتیم .

این  عیدی و کاردستی رو هم مهدتون آخرین روز بهتون داد که توی هفت سین خودت  ازشون استفاده کردم . تخم مرغ رنگی های سفره هفت سین اتاق خود هم کار مشترک هردومون بود.

چند روز قبل از پایان سال پاساژ کوروش و جشن نوروز

از شما و بابا هم خواستن که در اجرای نمایش کمکشون کنید.

 

خونه دایی و تولد چهارسالگی کسری

الان توی این مقطع از سنت بیشترین مشکلی که باهات دارم سر لباس پوشیدنته که موقع بیرون رفتن باید با هزار جور ترفند و بازی و بحث یه لباس مناسب تنت کنم چون اگر به سلیقه خودت بزارم  توی گرما پالتو میپوشی و توی سرما یه سارافون . مشکلت با بستن مو و کش و سنجاق و تل هم همچنان سرجاشه و بد غذایی هم که عادت همه بچه  هاست و باید کلی  برات فیلم و آهنگ بزارم که راضی به خوردن غذا بشی.

 دیگه اشتباهت توی تلفظ کلمات خیلی خیلی کم شده و دیگه کمتر کلمه ای هست که نتونی درست تلفظ کنی به غیر از کامپیوتر که همچنان میگی کامبخر ورقو ورق (رعد و برق)  ، عَقر (عرق) . با هم داشتیم بازی میکردیم و گفتی مامان برو مَلقه (مرحله) دیگه . بابا رفته بود سرکار گفتی مامان پس بابا کی میاد گفتم یه ربع دیگه گفتی وای یه ربع دیگه خیلی زیاده گفتم مثلا چه قدر گفتی یه میدون تومن (میلیون تومن)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 فروردين 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 فروردين 1394 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه

سلام به یدونه 37 ماه خودم این پستت رو با تاخیر گذاشتم به خاطر شلوغی های دم عید و یه عالمه کار نکرده و کار عقب افتاده ولی امروز که بعد از دو هفته رفتی مهد فرصت پیدا کردم . این ماه بدجور مریض شدی برای اولین بار بود توی این سه سال که اینطور مریض میشدی که نیاز به سه بار دکتر بردن و آزمایش و استراحت مطلق توی خونه میشد تقریبا این ماه چهار یا پنج روز بیشتر مهد نرفتی مابقیش رو خونه بودی

تب خیلی شدید داشتی و سرفه و تهوع و خلاصه هر چیز که همه بچه های مهد داشتن تو همرو یکجا داشتی ولی خداروشکر با مراقبت های بابا و خوردن دارو و استراحت امروز سرحال شدی که بری مهد ولی به دیر پا شدن های صبح باز عادت کرده بودی و دلت نمیخواست بری .

به غیر از امروز بقیه روزها صبح زود به عشق مهد رفتن و خاله سحر بیدار میشی . کلی شعر و کلمات انگلیسی و نقاشی یاد گرفتی که در اولین فرصت عکسهای نقاشیت رو هم میزارم  . ظهر ها وقتی میام دنبالت کل مسیر مهد تا خونه رو سوال پیچت میکنم که چی گفتی و چی خوردی و چی شد و چی یادگرفتی تا نپرسم خودت چیزی رو نمیگی یه روز که ازت پرسیدم روشا  امروز انگلیسی داشتی گفتی نه miss محبوبه  نیومده بود .

با هم رفتیم داروخانه برات شامپو خریدم ازم گرفتی و میگی مامان بده ببینم روش انگلیسی چی نوشته به قول بابا آخه  تو که هنوز به روشن میگی جوقن انگلیسی رو چی جوری یاد گرفتی

 گربه رو هم یاد گرفتی که میشه cat و good by   فعلا تا این حد پیشرفت داشتی چند تایی هم حرکات ژیمیناستیک یادگرفتی و چند تا شعر که توی خونه با صدای بلند همونجوری که توی مهد بهتون یاد میدن میخونی . 

این ماه بابا دوبار ماموریت رفت هرکسی بهمون زنگ میزد میگفتی بابا رفته معلولیت ملاغه (ماموریت مراغه) 

یه روز بهت گفتم روشا خاله سحر باهاتون بد حرف نمیزنه سرتون داد نمیزنه گفتی نه فقط خواست بهمون بگه ساکت اشتباهی گفت سوخوت ( البته خاله سحر گفته بود سوکوت شما اشتباه تلفظ میکردی) 

این مدت که مریض بودی یه روزبا هم رفتیم خرید توی فروشگاه سرفه کردی و حالت بعد شد از مسئول فروشگاه پرسیدم آقا سرویس کجاست رفتیم دستشویی گفتی مامان اینجا سفیده آبی هم  داره اولش متوجه منظورت نشدم ولی بعدش گفتی مامان خودت گفتی سفید کجاست مگه اینجا سفید نیست.

 

یه روز با پسر عمه بابا رفتیم جاده کن برای چای و قلیون تا سه صبح اونجا بودیم و شما هم پا به پای ما بیدار 

این گلها رو هم بابا برای روز ولنتاین برامون خرید که بزرگه برای من و کوچیکه برای فسقل خانوم

   

اینها رو هم عمه ثریا برات درست کرده و برام ایمیل کرد

 

مهدتون ازمون خواسته بودن یه شیشه سس رو به سلیقه خودمون براتون تزیین کنیم بدیم که ببرید مهد منم فراموش کرده بودم و یه روز مونده بود یادم افتاد و خیلی عجله ای با امکاناتی که خونه داشتم این رو برات درست کردم نمیدونم قراره باهاش چی کار بکنن

یه شب خوب که با عمه مینا و نگارجون رفتیم کنسرت گروه آوین که نوازنده ها و خواننده هاش همه بچه های سه سال به بالا بودن 

 

اینم عکسهای مهدتون با سفره هفت سین ، اینجور که از ظاهر قضیه پیداست  خیلی خوش اخلاق بودی و خیلی راحت تونستن ازت عکس بگیرن .چشمک

فایل عکسها رو بهمون ندادن از روی عکسها عکس گرفتم برای همین کمی بی کیفیت شد . 


نوشته شده در تاريخ شنبه 23 اسفند 1393 توسط آتنا مامانیه روشا یدونه
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com